معمولاً وقتي از شدت درجه ريشتر - Richter - صحبت مي شود، تمام اطلاعات مربوط به شدت يك زلزله ارائه مي شود. زلزله اي كه در تابستان سال 1998 قسمتي از افغانستان را كه در 28 فوريه همان سال به واسطه زمين لرزه اي ديگر ويران شده بود، ويران كرد، طبق گزارشها شدتي معادل 1/7 درجه ريشتر داشت كه از جمله زمين لرزه هاي مهيب به حساب مي آيد.
شدت زلزله در واحد ريشتر، كه برگرفته از اسم زلزله نگار امريكايي، چارلز فرانسيس ريشتر (Charles Francis Richter)، مي باشد، يك جدول شدت لگاريتمي شناخته شده بين المللي است. تك تك اين اطلاعات با يك زلزله سنج اندازه گيري مي شود.ريشتر در سال 1935، زماني كه او كار درجه بندي خود را تكميل كرد، Magnitude را كه به اختصار (M) مي نامند و برگرفته از كلمه لاتين Magnitudo به معناي اندازه و مقدار است، به عنوان مقياس اندازه گيري زلزله معرفي كرد.
درجه بندي ريشتر با M1 شروع مي شود كه اين مقدار براي لرزشهاي قابل حس زمين است. هر نقطه و مكاني روي اين درجه بندي، به معني شدت زمين لرزه به ميزان ده برابر است . M8 نشان دهنده زمين لرزه هاي بسيار شديد است. ريشتر حد و مرزي را براي مقادير M8 در نظر نگرفته است.
مقياس هاي درجه بندي ريشتر
شدت 2-1 ريشتر: فقط به واسطه ابزار و تجهيزات قابل تشخيص است.
شدت 3 ريشتر: در نزديكي محل زلزله به سختي قابل احساس است.
شدت 5-4 ريشتر: تا شعاع 30 كيلومتري از مركز زلزله قابل حس بوده و همراه با خرابي هاي مختصري است.
شدت 6 ريشتر: زمين لرزه اي قوي است كه تلفات جاني در بر دارد و خسارتهاي سنگيني را در مناطق پر سكنه و جمعيت بار مي آورد.
شدت 7 ريشتر: زلزله اي با قدرت بسيار بالاست كه مي تواند منجر به بروز فاجعه شود.
شدت 8 ريشتر: عظيم ترين و مخوف ترين نوع زلزله است. تاكنون شديد ترين زلزله اي كه ثبت شده ، شدتي معادل 6/8 ريشتر داشته است.
مقدار Moment
مقياس ريشتر، زمين لرزه هاي بسيار شديد يعني حدوداً از 8 ريشتر به بالا را به سختي اندازه گيري مي كند. به همين خاطر در سال گذشته زلزله نگاران آمريكايي مقياس اندازه گيري Moment را برگزيده اند. در اين مقياس به جاي انرژي آزاد شده، طول شكستگي بر روي پوسته زمين محاسبه مي شود. در اينجا Moment يك مقياس مكانيكي براي حركتهاي (تكان هاي ) بدني به عنوان پيامد تأثير نيروست. مقياس Moment مانند مقدار ريشتر بوسيله زلزله سنج مشخص مي شود. دستگاه زلزله سنج همه انواع امواج را كه در مدت زلزله بروز مي كنند، مورد توجه قرار مي دهد.
زمين لرزه هاي خفيف حداكثر چند صد متر شكاف روي پوسته زمين ايجاد مي كنند. در زمين لرزه هاي با شدت بالا اين شكاف مي توانند بالغ بر چند صد كيلومتر شود. در طول و امتداد چنين شكستگي هايي، امواج زلزله به صورت بي قاعده و قانون گسترش پيدا مي كنند. زلزله كلمبيا در 25 ژانويه 1999 طبق حـــدسيات، شكــــافي بــــه طول 10 كيـــــلومتر ايجادكرد. مقياس Moment در اين زلزله 0/6 بود. دانشمندان براي زلزله اي در ماه مه 1960 در شيلي، شديدترين زلزله براساس مقياس Moment كه مقدار 5/9 را داشت، ثبت كردند.
مقياس Mercalliدر اين تقسيم بندي زمين لرزه مانند مقياس ريشتر بر اساس شدت آن اندازه گيري نمي شود، بلكه براساس تأثيرات قابل حس و قابل ديد توصيف مي شود. اين مقياس براساس نام محقق ايتاليايي در زمينه آتشفشان،(1914-1850) G. Mercalli، نامگذاري شد. او اين مقياس را با شروع قرن جديد ميلادي ارائه كرد، يعني زماني كه هنوز هيچ گــــونه ابــــزار دقيق اندازه گيري و قانون اندازه گيري بين المللي وجود نداشت. ايـــن مقــــياس امــــروزه در اروپــــا در قــــالبي تـــغيـــــير شــكل داده شـــده بـــه عنــــوان مقــــياس Medvedev-Sponheuer-Karnik) MSK) متداول و رايج است. با مقياس MSK شدت يك زلزله براي مكانهاي مورد نظر اندازه گيري مي شود. اين شدت در 12 درجه تقسيم بندي و براي هر تقسيم بندي توصيفات مفصلي داده مي شود. به عنوان مثال سطح يا درجه ششم باعث بروز شكافهايي در ديوار مي شود و با درجه 7، دودكش ها از روي سقفها به زمين مي افتند و در درجه 8، گوشه هاي بنا فرو مي ريزد. در اين نوع درجه بندي، درجه مقياسهاي مكاني مناطق زلزله زده بر روي نقشه ثبت مي شوند، سپس نواحي با درجه تخريب يكسان از طريق خطوطي به هم متصل مي شوند. اين نقشه ها به عنوان مبنايي براي اينكه بيمارستانها يا نيروگاهها كجا ساخته شوند محسوب مي شود. همچنين براي كاهش خسارات ناشي از زلزله، اين نقشه ها كاربرد ويژه اي دارند.
گسلها شکستگیهایی در پوسته زمین هستند که در طول آنها تغییر شکلهای قابل توجهی ایجاد شده است. گاهی اوقات گسلهای کوچک در ترانشه های جاده، جائی که لایه های رسوبی چند متر جابجا شده اند، قابل تشخیص هستند. گسلهایی در این مقیاس و اندازه معمولا بصورت تک گسیختگی جدا اتفاق می افتد. در مقابل گسلهای بزرگ، شامل چندین صفحه گسل درگیر می باشند. این منطقه های گسله، میتوانند چندین کیلومتر پهنا داشته باشند و معمولا از روی عکسهای هوایی راحتتر قابل تشخیص هستند تا سطح زمین.
در واقع حضور گسل در یک منطقه نشان می دهد که در یک زمان گذشته، در طول آن جابجایی رخ داده است. این جابجایی ها می توانسته یا بصورت جابجائی آرام باشد که هیچ گونه لرزشی در زمین ایجاد نمی کند و یا اینکه بصورت ناگهانی اتفاق بیفتد که جابجایی های ناگهانی در طول گسلها عامل ایجاد اغلب زلزله ها می باشد. بیشتر گسلها غیر فعال هستند، و باقیمانده ای از تغییر شکلهای گذشته می باشند. در امتداد گسلهای فعال، حین جابجائی فرسایشی دو قطعه پوسته ای در کنار هم، سنگها شکسته و فشرده می شوند. در سطح صفحات گسلی، سنگها بشدت صیقلی و شیاردار می شوند. این سطوح صیقلی و شیاردار به زمین شناسان در شناخت جهت آخرین جابجایی ایجادشده در طول گسل کمک می کند. که زمین شناسان بر اساس جهت حرکت گسلها، آنها را به انواع مختلفی تقسیم بندی می کنند که در قسمت انواع گسلها به این تقسیم بندی می پردازیم.
مشخصات گسلها
برای تعریف گسلها، از مشخصات هندسی آنها، یعنی موقعیت قرارگیری آنها در یک فضای سه بعدی، استفاده می شود که عمده ترین این مشخصات هندسی راستا و شیب می باشند. شناخت این پارامترها در سطح، زمین شناسان را قادر می سازد تا ساختار سنگها و گسلها را در زیر زمین و قسمتهای دور از دیدشان، پیشبینی نمایند.
راستا: جهت و راستای خط تلاقی صفحه گسل با افق تحت عنوان راستا شناخته می شود. راستا معمولا بصورت زاویه ای با شمال مشخص می گردد. برای مثال عبارت N20E نشان می دهد که راستای گسل 20 درجه به سمت شرق نسبت به جهت شمال متمایل است.
شیب: عبارتست از شیب سطح یک توده سنگی یا صفحه گسل، نسبت به صفحه افق. شیب شامل زاویه انحراف و نیز جهت آن میباشد. جهت متصور شدن شیب یک گسل، بخاطر سپاری این نکته است که آب همیشه در صفحه موازی با شیب گسل به سمت پایین جاری خواهد شد.
برای نمایش گسلها بر روی نقشه های زمین شناسی، بدین ترتیب عمل می شود که با یک خط راستای گسل را نشان میدهند و با یک خط کوتاهتر و عمود بر خط قبلی، جهت شیب را مشخص کرده و درجه شیب را در کنار آن مینویسند.
انواع گسلها
تقسیم بندی گسلها فقط بر اساس هندسه و جهت جابجائی نسبی ایجاد شده در آنها صورت می پذیرد. گسلهای راستا لغز و گسلهای شیب لغز دو تقسیم بندی کلی گسلها میباشند که در زیر تعاریف مربوط به آنها آورده می شود.
گسلهای امتداد لغز
گسلهایی که امتداد اصلی لغزش در امتداد راستای گسل باشد، گسل امتداد لغز نامیده میشوند. بر اساس جهت حرکت در امتداد راستای گسل، گسلهای چپ گرد و یا راست گرد را میتوان تشخیص داد. نحوه تشخیص بدین ترتیب است که اگر در یک سمت از گسل بایستیم و حرکت سمت دیگر را نظاره نماییم، اگر حرکت آن از سمت چپ به راست باشد، گسل راست گرد و در حالت برعکس چپ گرد خواهد بود. بعنوان مثال شکل زیر یک گسل امتداد لغز راست گرد را نشان میدهد.
گسلهای شیب لغز:
گسلهایی که امتداد اصلی لغزش موازی جهت شیب گسل باشد، گسلهای شیب لغز نامیده می شوند. گسلهای شیب لغز نرمال و معکوس بر اساس جهت حرکت دو قطعه نسبت به هم تعریف میشوند. در صورتی که نیروی وارده فشاری بوده و دو قطعه را به هم نزدیک کند، گسل شیب لغز معکوس و در صورت دو شدن دو قطعه از هم گسل شیب لغز نرمال نامیده میشود.
بر اساس حرکتهای قائم دو قطعه نسبت به هم، فرا دیواره و فرو دیواره قابل تشخیص است. در زبان انگلیسی به فرا دیواره Hanging wall ( دیواره آوریز ) و به فرو دیواره Footwall اطلاق میشود. دلیل این نامگذاری برمیگردد به معدنکارانی که در معادن زیر زمینی کار میکردند. چون غالبا معادن در محل تقاطع دو قطعه قرار دارند، فرا دیواره سقف معادن را تشکیل میدهد که محل آویزان کردن چراغها در داخل معادن بود (Hanging wall) و فرو دیواره کف معدن یا محلی که پا بر روی آن قرار میگیرد است که به آن Footwall اطلاق می شود. در زبان فارسی از دو اصطلاح فرا دیواره و فرو دیواره برای نامگذاری استفاده میشود.
در عمل لغزش گسل، ترکیبی از شیب لغز و راستا لغز می باشد که گسل مایل نامیده میشود. در شکل زیر تمام حالتهای ممکن به نمایش گذاشته شده است.
محمد رضا پهلوی: ای کاش بعداز کودتای 28 مرداد به ایران بازنگشته بودم و درامریکا به بازرگانی میپرداختم.
شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع سیری ناپذیری سعی در جمع آوری ثروت کرده بود و توانست ثروت زیادی را هنگام خروج از ایران از کشور خارج کند. این ثروت بنا به اظهارات برخی مقامات رسمی تا 56 میلیارد دلار گزارش شده است.
پاسخ شاه به ثریا اسفندیاری همسر دوم خود در مورد حرص به جمع اوری ثروت بسیار جالب است:
من نمیخواهم پس از رفتن از ایران مانند ملک فاروق (شاه سابق مصر) در لاس وگاس مدیر قمار خانه و یا مانند کارول پادشاه سابق رومانی در امریکا دلال اتومبیل شوم.
محاکمات
آوارگی و مرگ تدریجی شاه از 26 دی ماه 1357 رقم خورد. شاه و فرح با هلیکوپتر به فرود گاه مهر آباد منتقل شدند و پس از 2 ساعت انتظار بالاخره بختیار پس از گرفتن رای اعتماد از مجلس به مهر آباد آمد. پس از ان شاه با اشک با مشایعین خداحافظی کردو همراه فرح سوار هواپیما شد.
مصر:
مقصد نهایی شاه در این سفر امریکا بود اما او توقفی 5 روزه در مصر داشت که گرفتاریهای بعدی را برایش پیش آورد نخستین استقبال محمد رضا شاید شیرین ترین استقبال دوره دربه دری او بود. شرح یکی از این شبها را از زبان فریده دیبا مادرفرح نقل میکنیم:
"با آنکه پزشکان محمد رضا را از مصرف مشروبات الکلی منع کرده بودند یک گیلاس کنیاک نوشید وگیلاس او چند بار دیگر هم پر و خالی شد. محمدرضا که آشکارا تحت تاثیرالکل قرارگرفته بود زار و زار مانند طفل معصومی میگریست محمد رضا عمدا اطرافیانش را تشویق میکرد او را ترک کنند و سراغ زندگی خود بروند و به این ترتیب طی چند روز تعداد اطرافیان محمد رضا و ما به چند نفر تقلیل یافت. آنچه محمد رضا را نگران میساخت ولخرجیها و عیاشیهای این همراهان بود. آنها هر غلطی که میخواستند میکردند و پول آن را به حساب محمد رضا میگذاشتند. صورت حسابهای هتل مجلل مامونیه برای مخارج اطرافیان محمد رضا طی چند روز به رقم تکان دهنده 200 هزار دلار رسید......واضح بود که همه میخواهند محمد رضا را بدوشند. شاه آب پاکی را روی دست همه آنها ریخت وگفت "ما فعلا در تبعید هستیم و پولی نداریم به شما بدهیم اگر کسی میتواند مخارج خود را تامین کند میتواند همراه ما بماند در غیر این صورت میتواند به ایران برگردد"
مراکش:
پس از اقامت چند روزه دراسوان مصر، شاه دعوت نامه ای از ملک حسن دوم پادشاه مراکش دریافت کرد. شاه به گمان این که این دعوت هم جزئی از توصیههای امریکا برای ارام کردن اوضاع است به این دعوت پاسخ مثبت داد اما با ورود به مراکش شرایط تغییر کرد. ملک حسن که به اذعان بسیاری از تاریخ نویسان به طمع ثروت 50 میلیاردی شاه او را به مراکش دعوت کرده بود با این پاسخ شاه روبه رو شد که تمام ثروت او به صد میلیون هم نمیرسد. ملک حسن از دعوت خود پشیمان شد و بعد از انقلاب در ایران محترمانه عذر او را خواست. مقامات مراکشی هم از شاه به عنوان "مردی که برای شام آمده بوده" (و پس از صرف شام نمیرفت) یاد میکردند.
ملک حسن هم بنا به اقتضائات برای او روشن ساخت که باید قبل از کنفرانس سران اسلامیکه قرار بود ماه آوریل در مراکش تشکیل شود آنجا را ترک کند.
نویسنده کتاب من و فرح پهلوی دلیل دیگری را از قول فرح پهلوی برای اخراج از مراکش بر میشمرد. فرح میگوید که الکساندر دومارانش (رئیس سازمان امنیت فرانسه) در ملاقاتی با ملک حسن او را متقاعد میکند که اقامت شاه در مراکش ممکن است عواقب وخیمی در پی داشته باشد و حتی با شمردن وظایف مهمتری مثل حفظ و نگهداری تنگه جبل الطارق او را تحریک به اخراج شاه میکند. تصمیمیکه بعد به صورت غیر رسمی به او ابلاغ شد.
روز22 فوریه (سوم اسفند 1357) نماینده ای از طرف شاه ریچارد پارکر، سفیر امریکا، را در مراکش ملاقات کرده و تمایل شاه را برای عزیمت به امریکا به آنان انتقال داد، اما امریکا که از سویی طمع در ارتباط با جمهوری نوپا را داشت و از سویی با حمله به سفارت خود مواجه شده بود به این تقاضا پاسخ منفی داد. آنچنان که بعد از این که برژینسکی این تقاضا را با کارتر مطرح کرد کارتر هم برخلاف معمول با عصبانیت و تندی گفت "من نمیتوانم ببینم که شاه در امریکا مشغول بازی تنیس است در حالی که جان اتباع امریکایی به خاطراو به خطر افتاده است" در طول ماه مارس 1979 (دهم اسفند تا دهم فروردین) شاه در تکاپوی یافتن مامنی تازه بود. انتخاب نخست او کشورهای اروپایی مانند سوئیس و انگلستان بود که در این کشورها ملکهای شخصی داشت اما حتی کشور فرانسه هم که به امام خمینی (ره) اجازه اقامت داده بود به شاه روی خوش نشان نداد. شاه از بودن در افریقا هم نگران بود و احساس ناخوشایندی داشت زیرا تجربه تلخ تبعید پدر را به یاد میآورد. سرانجام دوستان امریکایی اش راکفلر و کیسینجر توانستند جزایر باهاما واقع درغرب اقیانوس اطلس درفاصله ای نه چندان دور از سواحل فلوریدا را برای اقامت شاه پیدا کنند. کشوری دارای 700 جزیره، مستقل اما عضو جامعه مشترک المنافع انگلستان.
باهاما:
پس ازآن که موافقت مقامات باهاما، به واسطه پرداخت مبلغ قابل توجهی ازحساب شاه نزد بانک راکفلر، جلب شد، همراهانش و 368 چمدان وسائل شخصی با هواپیمای شخصی ملک حسن به سوی باهاما به راه افتادند. چون وضعیت امنیتی در جزایر توریستی باهاما زیاد مناسب نبود بنا به توصیه راکفلر، شاه ارمائو یک کارشناس روابط عمومیجوان و چند گارد محافظ هم استخدام کرد.
اما این نوشته فریده دیبا (مادر فرح) پس از ترک مراکش به روشنی بیانگر میزان وحشت و حالات روحی آنها است:
"جزایر باهاما درنزدیکی ایالت فلوریدای امریکا قرار دارند واین نزدیکی به اندازه ای است که ما احساس میکردیم در امریکا هستیم. احساس نزدیک بودن به امریکا به ما اعتماد به نغس واطمینان میداد! در مصر و مراکش احساس میکردیم در کشورهای قرون وسطایی هستیم وقتی موقع نماز ظهر و عصر صدای الله اکبر از بلند گوهای مساجد بلند میشد محمد رضا و همه ما به وحشت میافتادیم زیرا در تهران آشوب زده ماهها بانگ الله اکبر را که انقلابیون سر میدادند شنیده و لرزیده بودیم "اقامت شاه در باها ما اقامتی پر خرج و پر نکبت بود.
وحشت زائد الوصف شاه یکی از وسائل غارت ثروتش شده بود. شاه از نخست وزیر باهاما برای حفظ جان خود تقاضای کمک کرد. نخست وزیر هم 30 پلیس زبده را به فوریت به همراه یک پیام فرستاد "نمیتوانید با یک شام مجانی این ماموران را راضی به حفاظت از خود کنید. باید هزینه آنها را سخاوتمندانه بپردازید" و یا این که هر چند روز یک بار رئیس پلیس باهاما به بهانه این که خبری از ورود تروریستهای فلسطینی یا ماموران اعزامیحکومت تهران دارد صورتحسابی به ارمائو میداد و یا اینکه شاه بابت اقامت ده هفته ای در یک ویلای کوچک سه اتاقه و نمور 2/1 میلیون دلاررا پرداخت میکرد.
همچنین دولت باهاما که در ازای دریافت پولهای کلان متعهد به محافظت ازشاه شده بود مامورانی را درجلوی راه ورودی ویلای شاه مستقر کرده بود که با دریافت حق ورودیه نفری 15 دلار اجازه میدادند تورهای توریستی وارد محل شده و در اطراف ویلای شاه پرسه بزنند و عکس بگیرند.
با پیروزی محافظه کاران در انتخابات پارلمانی انگلستان و روی کارآمدن خانم تاچر بارقههای امید در دل شاه زنده شد زیرا خانم تاچر قبل از پیروزی قول مساعد برای پناهندگی به شاه داده بود و شاه هم به دلیل این که املاکی در آن جا داشت بسیار متمایل به اقامت در آنجا بود و تقاضای خود را با مقامات انگلیسی در میان گذاشت. اما انگلستان برای پیشگیری از جنجال مامور خود به نام دنیس رایت را با نام مستعار ادوارد ویلسون روانه باهاما کرد. این مامورهم نظر منفی دولت را به شاه منتقل کرد.
در اوایل ژوئن (اواسط خرداد 1358) دولت باهاما از تمدید ویزای اقامت شاه درآن کشور خودداری کرد و شاه باز هم به دوستان امریکایی اش متوسل شد.
مکزیک:
راکفلر و کیسینجر توانستند موافقت رئیس جمهور مکزیک را برای اقامت شاه در آن کشور جلب کنند. رابرت ارمائو (که دقیقا پست و مقام او مشخص نیست و همه کاره شاه درآن روزها بوده) قبل از شاه برای پیدا کردن محل مناسب اقامت به مکزیک سفر کرد و جایی در شهر توریستی کورناواکا (کوئرناواکا) در مجاورت مکزیکوسیتی برای اقامت در نظر گرفت.
شاه و فرح و سایر همراهان روز دهم ژوئن (بیستم خرداد 1358 ) عازم مکزیک شدند و از جای وسیع و تازه خود در مقایسه با ویلای کوچک و نارا حت باهاما راضی به نظر میرسیدند.
در مورد اقامت در مکزیک فریده دیبا این گونه مینویسد:
"اقامت در مکزیک برای محمد رضا زجرآور بود زیرا او باید هر هفته شیمیدرمانی میشد اما ما در ویلای گل سرخ روزهای دلچسبی داشتیم. در کوئر ناواکا چند تن از دوستان امریکایی شاه به ملاقاتش میآمدند: هنری کیسینجر، جرالد فورد، ریچارد نیکسون، فرانک سیناترا، دیوید رکفلر، الیزابت تیلور..........."
در کتاب پدر و پسر، آقای محمود طلوعی هم به ملاقات چند تن از مقامات سابق ایران اشاره کرده که از یکی از آنان به نام هوشنگ نهاوندی رئیس سابق دانشگاه تهران در نوشتن کتابی که شاه در نظر داشت برای دفاع ازخود بنویسد به او کمک می کرد. این کتاب تحت عنوان "پاسخ به تاریخ" به زبان فرانسه در پاریس منتشر شد. این نوشتهها درتاریخ 16 سپتامبر 1979 (25 شهریور 1358) در محل اقامتش در مکزیک امضاء شده است.
چهار هفته از اقامت در مکزیک گذشته بود که حال شاه رو به وخامت نهاد. ارمائو، دکتر بنجامین کین یکی از پزشکان معروف نیویورک را برای معالجه شاه به مکزیک آورد. این پزشک بنا به گفته فریده دیبا پس از معاینه و مطالعه پرونده پزشکی شاه علاوه بر سرطان پیشرفته و مالاریا، یرقان شدید شاه را تشخیص داده و داروهای تجویز شده را نه تنها مفید ندانسته که حتی بعضی از آنان مثل کورتیزن را بسیار مضر دانسته است.
این بار نه به توصیه امریکاییها که به توصیه پزشکان، شاه بار دیگر باید به بیمارستانی مجهز برای مداوا منتقل میشد.
امریکا :
سرانجام کارتر تحت فشار اطرافیانش مجبور شد روز21 اکتبر (29 مهر 1358) اجازه مسافرت شاه و همسرش را به امریکا با ویزای توریستی صادرکند. با اجازه اقامت کوتاه مدتی که برای درمان به شاه داده شده بود شاه با یک هواپیمای کرایه ای شرکت گلف استریم به سمت نیویورک حرکت کرد. شاه مکزیک را درحالی ترک میکرد که رئیس جمهور مکزیک خود در دو نوبت به او گفته بود "مکزیک را خانه خود بدانید ما در اینجا به شما خوش آمد میگوییم"
فریده دیبا در مورد ورود به نیویورک این گونه میگوید:
"موقعی که در یک فرود گاه ناشناس در فورت لادردیل فرود آمدیم هیچ کس را منتظر خود نیافتیم. در فرود گاه فقط یک کارشناس امریکایی از اداره بازرسی مواد کشاورزی امریکا منتظرمان بود که همه وسائل ما را بازرسی کرد تا مطمئن شود از مکزیک گل و گیاه یا تخم سبزیجات و میوه همراه خود نیاورده ایم. محمد رضا در آن حال نزار و رنگ پریده که تب شدید هم آزارش میداد گفت: ببینید روزگار با ما چه کرد؟ در همین امریکا ترومن، اف کندی و کارتر به استقبال من میآمدند و فرش قرمز زیر پایم پهن میکردند "شاه در بیمارستان نیویورک وابسته به دانشگاه کورنل با نام مستعار دیوید نیوسام بستری شد. فرح هم در اتاقی در مجاورت همان اتاق اسکان یافت که با یک در به هم وصل میشد. با تمام تلاشهایی که برای سری نگاه داشتن این مطلب میشد سریعا این مطلب به رسانهها کشیده شد.
در لحظات اولیه ورود شاه و بستری شدنش رئیس بیمارستان به ملاقات او میآید و از شاه برای کمک به تجهیزات بخش سرطان شناسی بیمارستان و به عنوان شرکت در یک کار خیر تقاضای یک میلیون دلار میکند. شاه نیز که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد چاره ای جز جواب مثبت به این باج خواهی نداشت. شاه در این بیمارستان به زیر تیغ جراحان رفت و جراحی شد اما حتی جراحی او هم روندی طبیعی در پیش نگرفت. علی رغم انکه همه آزمایشها و عکسها حاکی از وضع بد طحال او داشت و اصرار دکتر کولمن، سرطان شناس و مامور رسیدگی به وضع شاه، بر خارج ساختن طحال او جراحان کیسه صفرا ی او را در آوردند؛ این مسئله بعدا مشکل ساز شد، چنانچه مسائل مربوط به طحال موجب مرگ او شد.
اقدام دانشجویان و دانش آموزان در تسخیر لانه جاسوسی در چهارم نوامبر (13 ابان 1358) این آرامش مقطعی را از شاه میگیرد و این بار دولتمردان امریکایی و علی الخصوص کارتر به تکاپوی خارج کردن شاه از امریکا میافتند تا به این وسیله برای آزادی گروگانهای خود بتوانند گشایشی حاصل کنند.
شاه که چاره ای دیگر پیش رو نمیبیند اظهار تمایل میکند که به مکزیک بازگردد اما وزارت خارجه امریکا از دادن ویزا به شاه خودداری میکند و این آغازی برای تکاپوی دوباره امریکاییان بود برای یافتن پناهگاهی دیگر برای شاه.
از سفرای امریکا در کشورهای محل ماموریتشان خواسته شد که با دولتهای محل ماموریت خود تماس گرفته ازآنان بپرسند آیا این لطف را در حق امریکا میکنند که با پذیرفتن شاه سابق ایران در کشورشان به آزادی گروگانهای امریکایی کمک کنند"
بیشتر کشورها صریحا جواب رد دادند. تنها کشوری که حاضر شد از شاه میزبانی کند مصر بود که بنا به مصالح امریکا و شاید ترس خود شاه از نزدیک شدن به ممالک اسلامی این پیشنهاد رد شد. شاه پس از مرخصی از بیمارستان نیویورک به طور موقت به پایگاه لک لند (تگزاس) منتقل شد و در بیمارستانی مخصوص به بیماران روانی ارتش بستری شد. در این پایگاه بنا به نوشتههای فریده دیبا که از زبان فرح مینویسد (فریده دیبا پس از نیویورک از شاه جدا میشود): رفتار بسیار زننده ای با آنان میشود. در یک اتاق با وسایل مندرس اسکان داده میشوند و حتی فرمانده این پایگاه ژنرال آکر مرتب از فرح میخواهد که هم بازی تنیس او باشد.
سرانجام تنها کشوری که تحت فشارهای امریکا حاضر به پناه دادن شاه میشود پاناماست.
پاناما:
شاه علی رغم میل باطنی خود انتخابی جز پاناما را پیش رو نمیدید و دولتمردان امریکایی هم با فرستادن نمایندگانی شاه را مجاب به این سفر میکنند.شاه سرانجام صبح روز پانزدهم دسامبر (23 اذر 1358) با یک هواپیمای باری c9 نیروی هوایی امریکا پایگاه لک لند را به مقصد پاناما ترک کرد و در فرود گاههاوارد واقع در یکی از پایگاههای نظامیامریکا فرود امد. میزبان شاه و صادر کننده ویزای او رهبر نظامی پاناما عمر توریخوس بود. پس از آنکه شاه وارد کانتادورا در پاناما شد به محض این که چشم ژنرال توریخوس به محمد رضا افتاد از سرهنگ جهانبینی که همراه شاه بود آهسته پرسید: "ببینم این شاه که این همه میگویند فقط همین است" او بعدا ضمن تشریح سفر شاه به پاناما گفته بود که" افسانه عظمت شاهنشاهی 2500 ساله ایران و زرق و برق خاندان پهلوی به دوازده نفر، چند چمدان و دو سگ تقلیل یافته بود"
شاه پس از مراسم استقبالی که با استقبالهای پیشین او بسیار فرق میکرد به وسیله یک هلی کوپتر نظامیامریکا به جزیره کونتادورا که برای اقامت او در نظر گرفته شده بود پرواز کرد.
قسمتهایی از نوشتههای فرح دیبا در کتاب دخترم فرح را در این مورد میخوانیم:
"ژنرال عمرتوریخوس برای دیدن شاه آمد. عمرتوریخوس آدم بسیار بی ادبی بود و به هیچ وجه آداب گفت و گوی دیپلماتیک را رعایت نمیکرد. ملاقات او با شاه بسیار دلسرد کننده بود. دخترم تعریف میکرد که این مردک نیمه وحشی (توریخوس) به من نظر سوء پیدا کرده و مرتبا به دیدن شاه به کونتادورا میآمد او میگفت شما هر چه بخواهید برایتان تهیه خواهم کرد! بهتراست این مرد بیمار را رهاکنید"
درکنار تمام بیماریهای جسمانی، شاه دچار وحشت شده بود. او از همسرش نیز میترسید و به محافظانش به عنوان قاتلان بالقوه خود مینگریست. شاه به تعبیر خود طعمه یی برای آزادی گروگانهای امریکایی شده بود و از خود به عنوان "زندانی محبوب امریکا " یاد میکرد. او به صورت یک زندانی در جزیره کونتادورا در آمده بود. زندانی ای که به طور وقیحانه پول ضبط صوتی که برای استراق سمع اتاق او نیاز داشتند را از خودش میگرفتند.
شاه مستاصل، در یکی از دیدارهای سفیر اسراییل، تقاضای یک محافظ شخصی از موساد میکند. این محافظ 12 ساعت بعد در جزیره حاضر میشود. ژنرال اسراییلی مایک هراری انگلیسی الاصل تا روز مرگ شاه در کنار وی باقی ماند.
نوریه گا نیز شخصی بود که توریخوس برای محافظت شاه در زمان اقامت در پاناما در نظر گرفته بود. اوهم با سو استفاده از وحشت شخص شاه پی در پی به دنبال خالی کردن جیبهای شاه بود. او 750هزار دلار حقوق ماهیانه برای گارد محافظ و صد هزار دلار ماهیانه برای مخارج تغذیه آنان میگرفت و هر از گاهی نیز با دادن یک گزارش غلط مبنی بر ورود تروریستها سعی در سر کیسه کردن شاه داشت.
فریده دیبا درباره زندگی درپاناما مینویسد: "تمام ناز و تنعم و نعمت دوران پهلوی برای خانواده ما به ایام کوتاه دربدری در پاناما نمیارزید"
شاه وحشت زده در پی یافتن پناهگاهی میگشت و تنها گزینههای پیش رو برای او امریکا و مصر بود. دولت امریکا حاضر بود در قبال استعفای از سلطنت و به عنوان یک شهروند عادی شاه را بپذیرد. اما باد نخوتی که در طول چند دهه در سر شاه فرو رفته بود یک شبه خالی نمیشد. هر چند که ممانعتهایی از سوی امریکا برای سفر شاه به مصر صورت گرفت اما شاه آخرین مقصد خود را مشخص کرده بود.
فرح تقاضای اقامت در مصر را تلفنی با جهان سادات، همسر انور سادات در میان گذاشت. جهان سادات به گرمیاز این تقضا استقبال کرد. انور سادات هم چند دقیقه بعد در تماس با پاناما به شاه میگوید که هواپیمای شخصی اش را روانه پاناما سیتی خواهد کرد. چون استراق سمع از تلفنهای شاه به عمل میآمد مقامات پانامایی ممانعتهایی برای خروج شاه به وجود آورند که بر وحشت شاه افزود و باعث وخامت حال او شد. هنگامیکه شاه و همراهانش منتظر هواپیمای سادات بودند ناگاه وضع جسمی شاه رو به وخامت مینهد و شاه بر زمین میافتد.
شاه به بیمارستان منتقل میشود و با تماس ارمائو دکتر «دو یبکی» جراح معروف امریکایی به همراه یک تیم پزشکی روانه پاناما میشود اما به دلیل کمبود امکانات پزشکی پاناما عملی روی شاه انجام نمیشود و شاه تنها به مدت دو هفته تحت درمان قرار میگیرد تا آمادگی لازم برای پرواز به مصر را به دست آورد.
مصر:
بالاخره شاه با یک هواپیمای کرایه ای باری شرکت اورگرین که به زحمت جای نشستن شاه و 20 همراهش را دارد روز یک شنبه سوم فروردین ماه پاناما را به مقصد مصر ترک میکند. شاه وضع جسمیخوبی ندارد و با آن که چند پتو روی او انداخته اند از سرما آشکارا میلرزد. هواپیما پس از یک توقف برای سوخت گیری در جزایر ازور پرتغال به سوی مصر راه میافتد. شاه با استقبال انور سادات و همسرش وارد مصر میشود.
شاه بلافاصله از فرودگاه با هلیکوپتر ازفرودگاه به بیمارستان نظامیمعادی بر ساحل نیل منتقل میشود چند روز بود دکتر دو بیکی به همراه یک تیم پزشکی وارد قاهره میشود.
شاه روز 28 مارس (8 فروردین 1358 ) تحت عمل جراحی قرار میگیرد و طحال شاه برداشته می شود، البته طبق گفته فریده دیبا در این جرحی اشتباهات عمدی نیز صورت گرفت آنچنان که یکی از پزشکان مصری که در اتاق عمل حضور داشته به نشانه اعتراض اتاق عمل را ترک میکند و میگوید آنها دارند عملا شاه را میکشند.
شاه پس از مرخصی از بیمارستان در قصر قبه در نزدیکی قاهره مستقر شد اما بر خلاف معمول که با اشتیاق خبر نگاران خارجی را میپذیرفت در قاهره به انزوا گرایید و از پذیرفتن خبر نگاران و مصاحبه کردن پرهیز میکرد. بنا به قول محمود طلوعی نویسنده کتاب پدر و پسر پرهیز و انزوای شاه جنبه مراعات حال میزبانش انورسادات را هم داشت. تااین که در اوایل خرداد 1359 خانم کاترین گراهام مدیر موسسه مطبوعاتی واشنگتن پست و یکی از خبر نگاران معروف امریکایی تقاضای مصاحبه با شاه را میکنند.شاه پس از مشورتی با انور سادات این پیشنهاد را میپذیرد و آخرین مصاحبه قبل از مرگش که حاکی شفافترین نظرات اوست را رقم میزند.
شاه در این مصاحبه به سیاستهای دولتهای غربی به خصوص امریکا و انگلیس حمله میکند که این حملات جنبه گلایه و التماس نیز دارد و کارتر را عامل اصلی سقوط رژیم سلطنتی در ایران میداند. شاه از این که برای سرکوبی مخالفانش دست به خشونت نزده اظهار تاسف میکند و میگوید اگر مثل امروز فکر میکرد در به کار بردن نیروی نظامیبرای سرکوبی مخالفان تردیدی به خود راه نمیداد!!
او همچنین از سیاست نرمش و سازش در مقابل انقلابیون اظهار پشیمانی و ندامت میکند. این مصاحبه در حالی به پایان میرسد که شاه بر مواضع پیشین خود پا فشاری میکند و به قول مصاحبه گر واشنگتن پست مصاحبه ای پر از آرزو، افسوس و اه انجام میگیرد.
شاه از 28 تیر ماه کم کم به اغما فرو میرود و هر ساعت بی هوشی او عمیق تر میشود تا این که در ساعت نه صبح 27 ژوییه 1980 (5مرداد 1359) مرد.
در مراسم تشییع جنازه او تنها سادات، نیکسون رئیس جمهور سابق امریکا و کنستانتین پادشاه سابق مصر شرکت کردند. حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت شرکت در این مراسم را به خود نداد و از میان هیئتهای دیپلماتیک خارجی مقیم مصر تعداد کمی در مراسم حضور یافتند. شاه بنا به وصیت خودش در مسجد الرفاعی در کنار قبر پدرش به خاک سپرده شد.
این پایان دیکتاتوری بود که هرگز به ایرانی بودن خود افتخار نکرد و همواره به آن پشت میکرد و بزرگترین آرزوی دوران تبعیدش این بود که کاش بعد از کودتای 28 مرداد به ایران باز نگشته بود و در امریکا به بازرگانی میپرداخت.
پس از اشغال ایران توسط انگلیس و شوروی و سپس آمریکا در جنگ جهانی دوم، رقابت استعمارگران بر سر منافع، خصوصا نفت، تشدید شد. دولت ایران بعد از مواجهه با تقاضای شرکتهای نفتی هر سه کشور، اعلام نمود که دادن هرگونه امتیاز باید به بعد از جنگ موکول شود، زیرا در زمان حاضر و به دلیل وجود جنگ، وضعیت اقتصادی کشورها روشن نیست. در نتیجه تقاضای هر سه دولت رد شد.
پس از اعلام موضع دولت، روزنامههای حزب توده، از رد پیشنهاد شوروی به خشم آمده، دولت را به باد انتقاد گرفتند.دکتر محمد مصدق هم چند روز بعد در مجلس شورای ملی نطق مفصلی ایراد کرد و پاسخ روزنامهها و کشورهای خواستار امتیاز را داد و طرحی به مجلس پیشنهاد کرد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم، انگلیس و شوروی موظف بودند ظرف مدت شش ماه پس از خاتمه جنگ، نیروهای خود را از خاک ایران تخلیه نمایند، اما شوروی نه تنها از خاک ایران خارج نشد، بلکه به نیروهای دیگری هم وارد نقاط شمالی ایران کرد. در این زمان قوام، نخست وزیر ایران بود، در نتیجه سیاستی که وی در قبال شورویها اتخاذ نمود، نیروهای شوروی خاک ایران را ترک کردند.
یکی از اقدامات قوام، عقد قراردادی بود که بین دولت ایران و سفیر شوروی در تهران به امضا رسید. براساس این قرارداد، نیروهای شوروی میبایست ظرف یک ماه و نیم خاک ایران را ترک کنند و قرار شد شرکت مختلط نفت ایران و شوروی ایجاد شود و اساسنامه آن ظرف هفت ماه برای تصویب به مجلس پانزدهم پیشنهاد گردد. در سیام مهرماه 1326، نمایندگان مجلس شورای ملی ماده واحدهای را به تصویب رساندند که منتفی شدن قرارداد نفت ایران و شوروی هدف اصلی آن بود. همچنین در این ماده واحده تاکید شده بود که دادن هرگونه امتیازی به خارجیها ممنوع است و دولت مکلف است که به منظور استیفای حقوق ملت ایران از نفت جنوب اقدام کند.
تحرکات انگلیس و قرارداد گس - گلشاییان
دولت انگلستان از تصویب این ماده واحده ناراضی نبود، زیرا این طرح موجب شده بود که دست شورویها از منابع نفتی ایران کوتاه گردد. اما دولت انگلستان به منظور حفظ سلطه خویش بر نفت جنوب و جلوگیری از استیفای حقوق ملت ایران با مقامات کشور وارد مذاکره شد تا قراردادی را به تصویب برساند که قرارداد 1933 را مورد تایید و تاکید قرار دهد.
در پی این قرارداد که به قرارداد "گس- گلشاییان" یا قرارداد الحاقی (الحاقی به قرارداد 1933) مشهور گشت، مخالفتها و اعتراضهای شدیدی از سوی بعضی از نمایندگان و همچنین از سوی بخش آگاه جامعة ایران بالا گرفت. قرارداد الحاقی در تاریخ 26 تیر ماه 1328، به عنوان ضمیمه قرارداد اصلی، یعنی امتیازنامه 1932 به امضای گلشاییان نماینده دولت ایران و وزیر دارایی وقت و «گس» نماینده شرکت نفت رسید. به رغم اینکه برخی از مواد قرارداد به نفع ایران بود، اما در واقع این دولت بریتانیا بود که طبق قرارداد توانست به اعتبار قانونی قرارداد دارسی که به تصویب مجلس نرسیده بود، بیفزاید و همچنین تمدید 33 ساله آن را تایید و تقویت کند. بر اساس قرارداد گس – گلشاییان سلطه انگلیس بر منابع نفتی ایران تا سال 1361 شمسی تضمین می شد.براساس ماده ده قرارداد الحاقی، مقررات قرارداد 1933 در کمال اعتبار و قوت خود باقی بود و دولت ایران براحتی نمیتوانست آن را لغو نماید.
اما گفت و گوهای مقدماتی و پیرامونی آن به مردم ایران آگاهی بخشید و مبارزه برای دفاع از حقوق اساسی ایران را از حالت پارلمانی به یک جهاد ملی تبدیل کرد.
آیت الله کاشانی تلاش کرد تا مبارزه را هدفدارتر نماید. وی اعلامیه شدید اللحنی علیه شرکت نفت صادر کرد و در آن خواهان لغو امتیاز شد. طرح لغو امتیاز نفت در بین مردم، برای انگلیس و رژیم بسیار گران بود و برای خود آیتالله کاشانی هم تبعید به لبنان را در پی داشت.
تشکیل مجلس شانزدهم و نخست وزیری رزمآرا
مجلس شانزدهم در 20 بهمن 1328 آغاز به کار کرد و دولت ساعد به دلیل عدم رای اعتماد در 27 اسفند ماه همین سال ساقط شد و علی منصور به خواست سفارت انگلیس بر شاه تحمیل و مامور تشکیل کابینه گردید. منصور برای جلب رضایت نیروهای مذهبی از آیتالله کاشانی که در لبنان در تبعید به سر میبرد دعوت کرد تا به ایران بیاید؛ ورود آیت الله کاشانی نه تنها به نفع منصور نبود، بلکه تظاهرات خود جوش مردمی را نیز درپی داشت.
آیت الله کاشانی یک هفته پس از ورود، در 28 خرداد ماه پیامی به مجلس شورا فرستاد که توسط دکتر مصدق در صحن مجلس قرائت گردید. این پیام در واکنش به طرح درباره قرارداد الحاقی در مجلس شورا، توسط منصور بود. منصور که از یک طرف با از دست دادن پشتوانه خود، یعنی انگلیس مواجه شد و از طرف دیگر با مخالفتهای پی در پی آیتالله کاشانی روبرو گردید، به ناچار در پنجم تیرماه ، پس از سه ماه حکومت، مجبور به استعفا شد و رزم آرا جایگزین وی گردید و به نخست وزیری رسید.
مساله مهمی که رزم آرا مامور آن شد، تصویب لایحه الحاقی گس– گلشاییان بود که در زمان منصور به مجلس تقدیم شده و در کمیسیون نفت تحت بررسی بود. کمیسیون موظف بود قرارداد الحاقی را بررسی و نظرات خود را به مجلس اعلام کند. پس از بحثهای فراوان، کمیسیون در 19 آذر ماه، گزارش و نتیجه کار خود را به این شرح به مجلس تقدیم کرد: «چون قرارداد الحاقی کافی برای استیفای حقوق ایران نیست، لذا مخالفت خود را با آن اظهار میدارد.»
سرانجام روز 26 آذر ماه، گزارش کمیسیون در مجلس طرح شد و مجلس به آن رای مثبت داد و بدین ترتیب قرارداد گس – گلشاییان از دور خارج شد.
ملی شدن نفت
نمایندگان در کمیسیون نفت در خلال بحثهای خود، از ملی شدن صنعت نفت سخن به میان میآوردند. هنگام تصویب گزارش کمیسیون نفت طرحی با امضای یازده نفر، مبنی بر ملی شدن صنعت نفت به مجلس تقدیم شد، اما چون امضای کافی نداشت، مطرح نشد.
از سوی دیگر رزم آرا تلاش میکرد تا راهحلی برای خروج از بنبستی که کمیسیون نفت برای او به وجود آورده بود، به دست آورد، بنابراین سعی میکرد با تمام توان از ملی شدن صنعت نفت جلوگیری کند. وی پس از مصوبه 26 آذر ماه مجلس، در سوم دی ماه، در جلسه خصوصی مجلس شرکت کرد و به شدت علیه ملی شدن نفت، سخن راند و در پایان با صراحت تمام گفت: " ملی کردن صنعت نفت بزرگترین خیانت است." دو روز بعد، وزیر دارایی، غلامحسین فروهر به مجلس آمد و ضمن مخالفت با ملی شدن صنعت نفت، لایحه قرارداد گس- گلشاییان را مسترد کرد.
روز 8 دی ماه به دعوت آیت الله کاشانی و برخی احزاب جبهه ملی، جمعیتی چند هزار نفری در میدان بهارستان تجمع و در خاتمه قطعنامهای صادر کردند که در آن به استرداد قرارداد الحاقی اعتراض شد.
پس از کارشکنیهای مداوم و شگردهای توطئهآمیز رزم آرا، رهبران نهضت ملی شدن نفت به این نتیجه رسیدند که در این برهه ، مانع اصلی، شخص رزم آرا ست. در آن زمان نهضت مردمی به رهبری آیت الله کاشانی، جبهه ملی به رهبری دکترمصدق به همراه برخی از نمایندگان مجلس و فداییان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی برای ملی شدن نفت تلاش میکردند. نواب صفوی و فداییان اسلام تصمیم گرفتند تا با یک اقدام انقلابی، سد راه نهضت ملی، یعنی رزم آرا را از میان بردارند.
پس از رزمآرا دیگر هیچ یک از نمایندگان وابسته به انگلیس را یارای مقابله با نهضت ملی شدن نفت نبود؛ از اینرو کمیسیون نفت، پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور را پذیرفت و طرح زیر را به مجلس تقدیم کرد." نظر به اینکه ضمن پیشنهادهای واصله به کمیسیون نفت مبنی بر ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور مورد توجه و قبول کمیسیون قرار گرفته و از آنجایی که وقت کافی برای مطالعه در اطراف اجرای این اصل باقی نیست، کمیسیون مخصوص نفت از مجلس شورای ملی تقاضای دو ماه تمدید مینماید. بنابر این ماده واحده ذیل را با قیود دو فوریت برای تصویب، تقدیم مجلس شورای ملی مینماید.ماده واحده: مجلس شورای ملی تصمیم مورخ 17/12/29 کمیسیون مخصوص نفت را تایید و با تمدید مدت موافقت مینماید. تبصره 1) کمیسیون نفت مجاز است از کارشناسان داخلی و خارجی در صورت لزوم دعوت نماید و مورد استفاده قرار دهد.
تبصره 2) آقایان نمایندگان حق دارند تا پانزده روز بعد از تشکیل کمیسیون حق حضور داشته باشند.
سرانجام ماده واحده ملی شدن صنعت نفت در روز 24 اسفند در مجلس شورای ملی مطرح شد و به اتفاق آرا به تصویب رسید. و بالاخره در 29 اسفند 1329 مجلس بر ملی شدن صنعت نفت صحه گذاشت و گزارش پیشنهادی کمیسیون نفت را به شرح زیر تصویب نمود:
«به نام سعادت ملت ایران و به منظور تامین صلح جهان، امضاءکنندگان ذیل پیشنهاد مینماییم که صنعت نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی شود، یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهرهبرداری، در دست دولت قرار گیرد.»
پس از به نخست وزیری رسیدن مصدق در اردیبهشت 1330 و اصلاح جزیی در گزارش 9 مادهای کمیسیون نفت، اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت در سرلوحه برنامه دولت قرار گرفت.
با ملی شدن نفت هیئت خلع ید به جنوب عزیمت نموده و تابلوی" ریاست شرکت" از سر در دفتر مرکزی خرمشهر کنده شد و به جای آن "هیئت مدیره موقت " نصب گردید. از آن پس کلیه تاسیسات و ادارات شرکت زیر نظر هیئت مدیره جدید بود؛ کارکنان خارجی که از این رویداد ناراضی بودند، در تاریخ دهم مهرماه 1330 همگی ایران را ترک نمودند.
بازگشت خارجیان و تشکیل کنسرسیوم 1330
آنچه نگاشته شد مروری بود بر مهمترین وقایع منجر به ملی شدن صنعت نفت ایران که بیشتر تلاش فعالان حوزه قانونگذاری و دولتمردان و نخبگان جامعه را در برمی گرفت؛ اما حقیقت این است که صنعت بزرگ نفت در فرایندی طولانی با گذر از پیچ و خم ها و فراز و نشیب های بسیار گریبان خود را از دست بیگانگان به در آورده و پس از افت و خیز بسیار سایه سنگین خارجی ها را از سر خود کم کرده است. این مساله ساده ای نیست که تا زمان ملی شدن صنعت نفت تعداد کارمندان عالی رتبه ایرانی در تمام مناطق نفت خیز و ادارات شرکت نفت از 30 نفر تجاوز نمی کرده است؛ با این وصف باید ملی شدن صنعت نفت را به عنوان یک نقطه آغاز برای بومی شدن این صنعت پیچیده در نظر گرفت. صنعتی که تماما وارداتی بود. نفت و یکسره شدن کار کمپانی نفت ایران و انگلیس پایان نمی یابد و بعد از این واقعه باز حضور خواهران نفتی و تشکیل کنسرسیومی جدید را در تاریخ هفتم آبان ماه 1333 شاهد هستیم؛ در این تاریخ قراردادی بین دولت ایران از یک سو و کنسرسیومی از شرکتهای صاحب نام نفتی منعقد شد. شرکتهای عضو کنسرسیوم نفت ایران دو شرکت به نام های "شرکت سهامی اکتشاف و تولید نفت ایران " و "شرکت سهامی تصفیه نفت ایران " تشکیل دادند که روی هم" شرکتهای عامل نفت ایران " نامیده می شد. این دو شرکت به ترتیب اختیار اکتشاف و تولید نفت خام و گاز طبیعی در حوزه معینی در جنوب ایران به نام " حوزه قرارداد" و تصفیه نفت خام و گاز حاصله را عهده دار بودند. شرکتهای عامل نفت ایران طبق قوانین کشور هلند تشکیل شده و در ایران به ثبت رسیده بودند. هریک از شرکتهای عضو کنسرسیوم نفت ایران یک شرکت بازرگانی تاسیس کرده و در ایران به ثبت رسانده بودند که منفردا و مجزا از یکدیگر عمل کرده و نفت خام و گاز طبیعی حاصل از حوزه قرارداد را از شرکت ملی نفت ایران خریداری کرده و به خارج از کشور صادر می کردند. این شرکتهای بازرگانی همچنین بخشی از نفت خام خریداری شده را پالایش نموده و به صورت فرآورده به خارج صادر می کردند. تعهدات مالی شرکتهای بازرگانی تاسیس شده در دل شرکتهای عضو کنسرسیوم، عبارت بود از یک پرداخت مشخص تحت عنوان حق الارض که شامل کلیه نفت خام صادراتی می شد و مالیات بر درآمدی بود که به نسبت درصدی از منافع حاصل از صدور نفت بر اساس بهای اعلان شده نفت خام به دولت ایران می پرداختند.(این درصد از 23 آبان ماه 1349 به 55درصد افزایش یافت.)
وظایف و اختیارات شرکت ملی نفت ایران تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی
تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی شرکت ملی نفت ایران کار توزیع و فروش فرآورده های نفتی و گاز طبیعی جهت مصارف داخلی را به عهده داشت. شرکتهای عامل نفت ایران فرآورده های نفتی ، گاز طبیعی و نفت خام مورد نیاز برای مصارف داخلی را به شرکت ملی نفت ایران تحویل می دادند.
شرکت ملی نفت ایران همچنین مسئولیت تامین ، نگهداری و اداره خدمات پشتیبانی تولید را تحت عنوان" خدمات غیرصنعتی" به عهده داشت که در مقابل " عملیات صنعتی" قرار می گرفت که انحصارا در اختیار خارجیان بود. تاسیسات ثابت صنعت نفت ایران در این دوره اگرچه متعلق به شرکت ملی نفت ایران بود، اما بر اساس قرارداد، شرکتهای عضو کنسرسیوم حق استفاده انحصاری از آنها را در طول مدت قرارداد داشتند.
با آغاز فعالیت کنسرسیوم اگرچه قراربود قانون ملی شدن نفت اجرا شود اما در عمل دولت ایران و شرکت ملی نفت اختیارات بسیار محدودی داشتند؛ تا مهرماه 1353 اعضای کنسرسیوم بدون دخالت دولت ایران برای تعیین میزان تولید و قیمت نفت که عوامل اصلی و تعیین کننده درآمد کشور بودند،تصمیم می گرفتند و دولت ایران در این خصوص هیچ اختیاری نداشت. از سال 1353 و تشکیل شرکت سهامی خاص خدمات نفت ایران(osco ) تغییرات عمیق و عمده ای در ارتباط با نحوه نظارت و دخالت دولت در کار کنسرسیوم به وجود آمد اما واقعیت این است که تا وقوع انقلاب اسلامی، مالکیت ایران بر منابع نفتی خود به طور کامل تحقق نیافته بود.
وقوع انقلاب اسلامی و اعتصابات گسترده در صنعت نفت
شعله های خشم مردم از دستگاه حکومت پهلوی بتدریج تمام کشور را در بر می گرفت. نفت، صنعت مادر و اصلی ترین شریان اقتصادی کشور بیش از این نمی توانست نظاره گر حضور بیگانه و تحمل تحقیر دیرپایی باشد که از ابتدای قرارداد دارسی بر نیروهای بومی روا داشته میشد. سرانجام در آبان ماه 57 نخستین جرقه اعتصابات در مناطق نفت خیز جنوب زده شد و در یک اقدام نسبتا هماهنگ، گروههای کارگری دست از کار کشیدند. بتدریج دامنه اعتصابات به شرکت خاص خدمات نفت ایران (OSCO) نیز که در اختیار خارجی ها بوده و عملیات تولید را راهبری می کرد، کشیده شد . گروههای منسجم کارگری و کارمندی چند نقطه از منطقه شرکتی نیوسایت از جمله ساختمان مرکزی شرکت نفت در اهواز موسوم به دوطبقه را محل تجمع خود قرار داده و ظهرها به نماز جماعت می ایستادند تا بر نگرانی روز افزون چشم آبی ها که از پس پنجره های نیمه باز دفاتر خود، به این تجمعات روز افزون می نگریستند، بیفزایند.
به سرعت دامنه اعتصابات گسترده شد، آبادان که مثل همیشه پیشگام بود و گچساران و خارک و مارون و آغاجاری و مسجدسلیمان و هفتکل ؛ هفت اقلیم نفت ایران تصمیم تاریخی خود را گرفته بودند. کارکنان پالایشگاه تهران نیز که در مرکز حوادث انقلاب بودند. در جنوب اما کار به همین سادگیها نبود ؛ کارکنان ایرانی که در طول سالهای بعداز ملی شدن نفت بتدریج برتعدادشان افزوده شده و بجز راهبری عملیات و مدیریت میدانهای نفتی ، تقریبا برتمام امور راه اندازی و نگهداشت تاسیسات اشراف داشتند، اکنون دست از کار کشیده و به صفوف متراکم مردم و انقلاب پیوسته اند. لذا ماموران امنیتی تلاش مضاعفی برای برگرداندن نیروهای گریزپای نفت آغاز کردند و فشارها از هرسو بر اعتصاب کنندگان فزونی می گرفت. بستن شیرهای نفت اوضاع را بکلی دگرگون کرده و انقلاب را به پیروزی نزدیک ساخته بود؛ موقعیت دشواری بود و بیم آن می رفت که رژیم با شکستن اعتصابات و از سر گیری صادرات نفت جانی تازه گرفته و روحیه انقلابیون را نیز خدشه دار سازد. کارکنان نفت جنوب تا این زمان به هر دردسری که بود در برابر فشارهای مختلفی که از بیرون صنعت وارد می شد ، دوام آورده و به اعتصاب خود ادامه می دادند اما یک نیروی قاهره ای نیاز بود که شر برخی مدیران خارجی را که بی اعتنا به اوضاع کلی کشور و خواسته مردم، برای پایان دادن به اعتصابات و برگرداندن اجباری کارکنان به تاسیسات می کوشیدند،از سر اعتصابیون کم کند. دراین مقطع از انقلاب نیروها و تشکل های سیاسی فعال که تا این زمان؛ دورادور مراقب وضعیت اعتصابیون بودند، لازم دانستند که در چند مورد مستقیما وارد عمل شوند از جمله در برخورد با برخی مدیران شرکت خاص خدمات نفت ایران که بی توجه به اوضاع جاری و خواست عموم ، همچنان بر طبل تولید و صدور نفت می کوبیدند. باری اختلافات که بالا گرفت یکی دو تن از مدیران ارشد و میانی نفت جنوب جان بر سر لجاجت خود نهاده و از میان رفتند. در ششم دی ماه 57 درست در زمانی که سران کشورهای غربی و آمریکا در گوادلوپ گرد هم آمده، اجلاس فشردهای را در باب اوضاع ایران پی میگرفتند، انتشار یک خبر تکان دهنده در رسانه ها، سران دنیای صنعتی را شگفت زده کرد: "امروز صادرات نفت ایران بکلی قطع شد!"
خروج خارجیان و راهبری صنعت نفت توسط متخصصان ایرانی سرانجام اختیار امور تاسیسات نفتی به دست کارکنان ایرانی افتاد و خارجیها برای دومین بار درتاریخ صنعت نفت مهیای رفتن شدند. در مناطق خارجی نشین اهواز، آبادان و سایر مناطق، کارشناسان آمریکایی و اروپایی با شتاب هرچه تمام بخشی از اموال ، اثاثیه شخصی و اتومبیل های خود را به حراج گذاشته و خانه و باغ ها را رها نموده و مناطق نفت خیز را ترک می کردند.آنان اما با توجه به وضعیت اداره و راهبری صنعت نفت ایران که به نظر می رسید بدون حضور خارجیان سامان نخواهد یافت، تصورمی کردند این اتفاق نیز چیزی شبیه جریان خلع ید و خروج یکباره انگلیسی هاست که بتدریج فرو کش نموده و آنان بزودی بازخواهند گشت . فرودگاه اهوازکه زمانی ورود به موقع کارشناسان خارجی را تسهیل می کرد، اکنون در آخرین روزهای مانده به پیروزی انقلاب اسلامی، با پروازهای پی درپی، خروج ناگهانی آنان را سرعت می بخشید؛ در آستانه در ورودی فرودگاه، یک مهندس میانسال آمریکایی در حالی که چمدانش را پشت سر می کشید، روبه یکی از کارمندان ایرانی، گفت: دوباره می بینمت دوست عزیز! ما زود بر می گردیم! و او بی درنگ پاسخ داد: نه این بار نه ! بعید است دوباره برگردید!
کارل گوستاو گاوس ( 1855 – 1777 م . )
ریاضی دان ، فیزیک دان و اخترشناس آلمانی
گاوس فرزند یک بافنده ی فقیر در برونشویک آلمان بود . پدر ، حتّی پولی برای فرستادن بچه اش به مدرسه نداشت ؛ اما خوش بختانه دوک یا حاکم برونشویک قبول کرد که هزینه تحصیل کارل را بپردازد و او به مدرسه رفت .
گاوس روزی در مدرسه حاصل جمع اعداد 1 تا 100 را ( با جمع رشته ی ... و 97+3 و 98+2 و 99+1 ) چنان به سرعت حساب کرد که موجب شگفتی معلمانش شد . به این ترتیب ، بسیار سریع پیشرفت کرد و سرانجام دکترای ریاضی گرفت و مسئول رصدخانه ی گوتینگن در غرب آلمان شد و تا آخر عمر در این سِمَت باقی ماند .
دامنه ی مطالعات و پژوهش های علمی گاوس بسیار وسیع و متنوع بود : هندسه ، حساب ، جبر ، آمار ، ستاره شناسی ، فیزیک ، مکانیک ، مغناطیس ، نورشناسی ، نقشه برداری ، و حتّی پیام رسانی از طریق سیم یا تلگراف که این آخری سال های بسیار بعد از او عملی شد .
مطالعات گاوس بر اندیشه های علمی و ریاضیات در اروپا تأثیر زیادی گذاشت و نسل های بعدی را نیز تحت تأثیر قرار داد . بعضی عقیده دارند که اگر گاوس نبود ، احتمالاً انیشتین نمی توانست در قرن بیستم نظریه ی گرانش خود را به صورت منظم و قاعده بندی شده ارائه دهد . امروزه یکی از واحد های شدت مغناطیس زمین را گاوس می نامند . یک تِسلا ( واحد نیروی الکترومغناطیس ) 10 هزار برابر گاوس است .
* تأثیر آموزش در مدارس بر رعایت حفظ محیط زیست
مقدمه :
امروزه محيط زيست در سطح ملي وجهاني ، در معرض تهديدهاي جدي است. فهرست اين تهديدها از گرم شدن اقليم زمين تا از دست رفتن تنوع زيستي و انواع آلودگي هايي كه بشر ، خواسته يا ناخواسته به كره زمين تحميل مي كند متعدد است و تكرار آنها نيز چنانچه با برنامه اي منسجم و عملي جهت مقابله با آنها همراه نباشد صرفاً از حساسيت آن مي كاهد. از اين روست كه مواجهه با اين معضلات يك بسيج عمومي و عزم ملي را مي طلبد و در اين ميان نقش آموزشهاي زيست محيطي كه تأثير فراوان بر ايجاد انگيزه در مخاطبان دارد،بسيار مؤثر مي باشد و زمينه سازي جهت ارائه آموزشهاي هدفمند و پويا به دانش آموزان جهت نيل به اهداف متعالي زيست محيطي مستلزم تلاش و همسويي دو دستگاه سازمان آموزش و پرورش و حفاظت محيط زيست مي باشد.
اهميت موضوع :
"برخورد منفعلانه " و "چاره جويي فعالانه" دو شيوه كاملا متضاد براي رويارويي با مشكلات هستند كه اتخاذ هريك از آنها در هر جامعه بيانگر ميزان بلوغ و نيز سرنوشتي است كه آن جامعه براي خود درنظر گرفته است. مشكلات متعدد و در هم تنيده محيط زيست ايران و عواقب وخيم و پرهزينه آن نيز از جمله همين مشكلات هستند كه مي توان يكي از دو شيوه ياد شده را در قبال آنها در پيش گرفت. بديهي است خسارتهاي روز افزون اجتماعي،اقتصادي و طبيعي و انتظار به حق جامعه براي بهبود وضعيت موجود،جايي براي انفعال، درنگ و سـستي باقي نمي گذارد.
در بين راههاي متعدد مقابله با مشكلات زيست محيطي،آموزش و فرهنگ سازي يكي از بنيادي ترين و موثرترين راههاست كه ضرورت آن به طور مكرر از سوي متخصصان و تصميم گيران مورد تاكيد قرار گرفته و بدون آن تخصصي ترين و علمي ترين اقدامات زيست محيطي نيز عقيم يا كم توان خواهند بود.
از آنجا كه آموزش و پرورش با گستردگي و استعداد بالقوه بالاي فراگيران و نيز در اختيارداشتن نيروهاي توانمند علمي و اعتقادي مهمترين دستگاه فرهنگ ساز در هر كشور مي باشد و مي تواند به عنوان بستري مناسب جهت افزايش فرهنگ محيط زيست بين دانش آموزان و خانواده آنان عمل كند .
اهداف برنامه :
هدف كلي :
ارتقاء سطح فرهنگ و اطلاعات پايه محيط زيست در جامعه
اهداف جزئي :
- آشنايي كودكان و نوجوانان با مفاهيم پايه محيط زيست
- تغيير نگرش دانش آموزان نسبت به محيط زيست و در نتيجه تغيير رفتارآنها
- انتقال آموزه هاي زيست محيطي به خانواده ها
- جلب مشاركت دانش آموزان در فعاليتهاي مختلف مرتبط با محيط زيست
معرفي طرح:
در اين طرح ابتدا مدارس داوطلب با تكميل فرم نسبت به معرفي خود به نواحي آموزش وپرورش مربوطه اقدام مي كنند.پس از آن با برگزاري كارگاههاي توجيهي توسط اداره كل حفاظت محيط مديران و رابطين محيط زيست آموزشهاي لازم را دريافت مي كنند.در مرحله بعد رابطين محيط زيست با همكاري مديران و آموزگاران اطلاعات علمي وكاربردي لازم را به دانش آموزان انتقال مي دهند.
روش اجرا :
1. انتقال آموزه هاي زيست محيطي به دانش آموزان در ساعات آزاد و در خلال تدريس دروس مرتبط با محيط زيست
2. تشويق و ترغيب دانش آموزان به مشاركت در شيوه هاي فعال آموزش مانند كارگاه پرسش و پاسخ ، تهيه روزنامه ديواري ،پوستر ، برپايي نمايشگاه ،ايجاد فضاي سبز در مدرسه ، برگزاري اردو و ...
تبصره :لازم به ذكر است جهت اجراي اين طرح, در حال حاضر اعتباري از سوي سازمان حفاظت محيط زيست و يا آموزش و پرورش منظور نشده و مشاركت در اين طرح كاملا بر اساس اعتقادات زيست محيطي و ميزان انگيزه و علاقمندي آنان به حفظ محيط زيست پايه گذاري شده است.
* تأثیر امکاناتی چون سطل زباله بر حفظ محیط زیست
مقدمه :
محیط زیست هدیه و موهبت الهی است که حفاظت از آن نخستین وظیفه بشر و شاید مهمترین رسالت انسان باشد. محیط زیست سالم نه تنها به سلامت انسان کمک می کند، بلکه امکان بهره برداری مناسب از مواهب الهی موجود در آن برای رفع نیازهای بشری را فراهم می سازد و از این رو حفاظت از محیط زیست از اهمیت ویژه ای برخوردار است اما بشر با فعالیت های اقتصادی، همواره نسبت به حفظ محیط زیست بی اعتنا بوده، تا جایی که امروزه آلودگی زیست محیطی به یکی از بلایای بشر تبدیل شده است.
هیچ موجودی در کره زمین به اندازه انسان به محیط زیست لطمه نمی زند. فعالیت های اقتصادی سرمنشأ آلودگی های زیست محیطی است که امروزه با اعتراض و انتقاد گروه های حامی محیط زیست در گوشه و کنار جهان مواجه شده است. فعالیت های تولیدی به شیوه های گوناگون (انتقال پساب های صنعتی به رودخانه ها و دریاها، حرکت خودروها، دفع ضایعات مصرفی و...)به محیط زیست صدمه می زند، اما بخشی از این صدمات با سرمایه گذاری های مناسب و ضروری، قابل پیشگیری است.
بهینه سازی مصرف انرژی های فسیلی، ایجاد سیستم های جمع آوری و دفع بهداشتی فاضلاب و راه اندازی صنایع بازیافت، از شیوه های متعادل در جهان برای جلوگیری از آلودگی محیط زیست و استفاده اقتصادی از پسمانده ها می باشد.
با نگاهی گذرا به زندگی روزمره خود متوجه می شویم که روزانه چقدر زباله به محیط زیست خود تحویل می دهیم. از شیشه ها و پلاستیک های شیرمصرفی صبحگاهی گرفته تا کاغذهایی که به روش های گوناگون (برای خواندن و نوشتن یا بسته بندی کالاهایی که خریداری می کنیم) مورد استفاده قرار داده و سپس به سطل زباله می ریزیم، همه از محصولات قابل بازیافت می باشند.
سالانه میلیاردها دلار در جهان صرف تولید کاغذ، پلاستیک، قوطی های فلزی و... می شود که با یک بار مصرف آن ها به زباله تبدیل شده و دور ریخته می شوند. میلیاردها دلار نیز صرف جمع آوری و از بین بردن این زباله ها می شود که در هر صورت ضایعاتی را به محیط زیست وارد می کند. اما اکثر این مواد قابل بازیافت می باشند و با سرمایه گذاری مناسب برای بازیافت آن ها، نه تنها می توان از خسارت های بیشتر به محیط زیست و آلوده سازی آن جلوگیری کرد، بلکه میزان نیاز انسان به مواد اولیه (چوب و الوار جنگ ها، منابع فلزی، غیرفلزی زیرزمینی و...) و برداشت از ذخایر و طبیعی ومعدنی را کاهش داده و بقایای آن برای نسل های بعدی را تضمین خواهد کرد.
* تأثیر کاشت درخت بر حفظ محیط زیست
مردم از داشتن محيط سبز و ايجاد باغ و باغچه در اطراف منزل لذت مي برند. ديدن مناظر سرسبز در پاركها و جاده ها زندگي را شيرين تر و لذت بخش تر مي كند.
گياهان علاوه بر زيبائي اقليم را تغيير مي دهند. موقعي كه گرماي تابستان زياد است، سايه درختان به ماكمك مي كند. صدمه باد شديد در زير درختان كمتراست . درختان رطوبت هوا را زياد مي كنند و حركت هواي گرم را در بزرگراهها پائين مي آورد. علاوه بر موارد بالا با توجه به مسئله مبارزه با هواي آلوده و بهسازي محيط زيست ميتوان قبول كرد كه پرورش درختان بخصوص براي ساكنين شهرها كه وسيلهاي براي گردش در محيط هاي طبيعي ندارند چقدر مهم است. ساختمانها و جاده هاي اسفالته در شهرها ، مردم را از ميل طبيعي وارثي خود دور كرده است. تمدن امروزي مانع از اين است كه مردم بتوانند در جنگلها و هواي آزاد گردش كنند و باين ترتيب سلامتي آنها بخطر افتاده است.
امروزه بهترين كاري كه مردم در اين مورد مي توانند انجام دهند كاشت درختان و گل و چمن مي باشد. اين عمل ممكن است در اطراف ساختمان يا باغ و يا ساير اماكن عمومي و خيابانها انجام گيرد.
وظيفه ملي ما ايجاب مي كند ، در محل هایي كه ميليون ها نفر در آن زندگي مي كنند حتي در نقاط اسفالته يا سيمان شده ، نقاطي براي كاشت درخت و چمن تهيه كنيم . كاشت درخت و گل در مراكز شهر مشكل است ، زيرا هواي آلوده و شرايط نامتناسب زمين و خاك نامرغوب و همچنين مخارج زياد نگهداري نباتات مانع از توسعه پرورش گياهان در شهرها مي باشد. با اين دلايل كشت و كار در اين محلها به حداقل مي رسد. براي كساني كه در شهرها زندگي مي كنند، انتخاب درختاني كه نگهداري و توجه زياد لازم ندارند و درختاني كه مقاومت به آلودگي هوا را دارند مهم و ضروري است. مسئله مهم ديگري كه جلب توجه مي كند ، كمبود متخصص تعليم يافته است ، سالهاي متمادي است كه گياهان مختلف در فن طراحي و پارك سازي نقش مؤثري را دارند و اين امر بما فرصت داده است تا به زيبائي محيط كمك كنيم ولي اشكال عمده تهيه متخصص است كه بتواند از اين گياهان زيبا و متنوع استفاده كند. آرشتيك هاي طراح در بكاربردن نباتات نقش عمده اي را دارند. به اين دليل است كه برنامه درسي طراحي باغ در مدارس آنقدر مورد توجه قرار گرفته است .
* تأثیر دفن زباله های هسته ای بر حفظ محیط زیست
چه راه حل هایی برای دفن زباله های هسته ای وجود دارد؟
تاکنون نه روش دفن زباله ها در چاه های عمیق قابل اعتماد بوده است و نه روش دفن زباله های پرتوزا در ورقه های یخی در قطب. روش دیگری که اینک در برخی از کشورهای اروپایی مورد استفاده قرار می گیرد قرار دادن زباله ها در یك مخزن زیرزمینی است كه در یك توده سنگ مناسب حفر شده است. این توده سنگ باید یك سد نهایی در برابر مهاجرت زباله هسته ای از مخزن باشد، به نحوی كه بتوان امكان ایجاد هرگونه شكاف در سیستم های نگهداری زباله را كاهش داد. پاکستانی ها نیز زباله های خود را در بستر اقیانوس می ریزند. روشی هم به هیچ وجه قابل اطمینان نیست و این ترس وجود دارد که رسوبات شکل گرفته در اعماق دریا موجب آزادی مواد رادیواکتیوی شود. روش های دیگر هم مانند دفن زباله های هسته ای در فضا به وسیله شلیک راکت های فضا پیما نیز تاکنون در مرحله بحث قرار گرفته، اما وارد مرحله آزمایش هم نشده است.
تا اینجا تجربه نشان داده که بهترین روش همان است که آمریکا، انگلیس و فرانسه انجام می دهند: یعنی دفن زباله های هسته ای در یک مخزن سنگی. به عبارتی ایجاد تونل در دل کوه ها به شرط آنکه محل نگهداری زباله ها به گونه ای باشد که به مدت 10 هزار سال از محیط زیست به دور باشد چون تا آن زمان مواد هسته ای در حالت خطرناک خود هستند .
* تأثیر بازیافت زباله های هسته ای بر حفظ محیط زیست
ایران استدلال میکند که با توجه به پایان پذیری منابع طبیعی انرژی و برخورداری از منابع عظیم اورانیوم توجه به انرژی هسته ای و چرخه سوخت ناگزیر است ضمن آنکه بر حفظ حاکمیت و استقلال در برخورداری از چرخه سوخت اصرار میورزد.اما آمارها چیز دیگری نشان میدهند. منابع نفتی به اثبات رسیده ایران ۱۲۵.۸ بیلیون بشکه یعنی حدود ۱۰٪ نفت جهان است که با توجه به حجم تولید و مصرف فعلی ۸۸ سال دیگر دوام خواهد یافت. منابع گاز طبیعی نیز ۹۴۰ تریلیون متر مکعب میباشد که مقام دوم ذخایر گاز جهان را داراست و ۲۲۰ سال دوام خواهد داشت. اما منابع شناخته شده اورانیوم در ایران ۱.۴۲۷ تن و منابع تخمینی ۱۳.۸۵۰ تن میباشد. بدین ترتیب بالحاظ این اصل که رآکتور بوشهر به تنهایی ۲۲ تن در سال سوخت مصرف میکند به این نتیجه میرسیم که اورانیوم بومی ایران ۰.۹ و اورانیوم تخمینی ۹.۹ سال پایدار خواهد ماند.(( هر تن زباله هسته ای برای دو یا سه بار میتواند بازیافت و دوباره مصرف شود )). با این وصف استقلال ایران در سوخت هسته ای چندان قابل پیش بینی نیست.
* تأثیر باریافت زباله بر حفظ محیط زیست
بشر نسبت به آسیب های جدی که به محیط زیست وارد می سازد که در نهایت گریبان سلامت خود، خانواده و نسل های بعدی اش را خواهد گرفت، کمابیش بی تفاوت است. میزان آسیب پذیری محیط زیست در کشورهای مختلف متفاوت است. آلودگی های ناشی از مصرف بالای فرآورده های نفتی در کشورهای صنعتی با وجود مطالعات، سرمایه گذاری ها و تلاش های انجام شده در این زمینه بیش از کشورهای در حال توسعه است. در همین حال آلودگی های زیست محیطی ناشی از دفن نامناسب ضایعات صنعتی و نیز برداشت غیرمجاز از جنگل ها و مراتع درکشورهای در حال توسعه بیش از کشورهای صنعتی است.
انسان به هوا و غذای سالم و محیط پاک برای زندگی نیاز دارد. بسیاری از بیماری های همه گیر ناشی از آلودگی های زیست محیطی است که اغلب کمتر مورد توجه مردم قرار می گیرد. زمین، هوا و آب آلوده، محصول آلوده و ناسالم عرضه می کند و انسان با مصرف مواد غذایی آلوده، بیمار خواهد شد و لاجرم باید هزینه های سنگین تر بهداشتی-درمانی و... را بپردازد.
با توجه به خسارت های بی شمار آلودگی های زیست محیطی، هرگونه سرمایه گذاری برای پاکسازی محیط زیست، به کاهش هزینه های بهداشتی-درمانی و ... خواهد انجامید و به عبارتی این نوع سرمایه گذاری ها از نوع سرمایه گذاری های دارای بازده اقتصادی کوتاه و بلندمدت است.
سالانه میلیاردها دلار در سراسر جهان باید صرف سوزاندن میلیاردها تن زباله شود؛ زباله هایی که بخشی ازآن ها می تواند مورد بازیافت و مصرف دوباره قرار گیرد. اینگونه خسارات در کشورهای در حال توسعه همانند ایران به مراتب بیش از کشورهای توسعه یافته است.
کشورهای پیشرفته صنعتی با سرمایه گذاری مناسب برای بازیافت انواع زباله ها (فلزات، مواد پلاستیکی، چوب، کاغذ و...) و آموزش همگانی برای جداسازی زباله ها از مبدأ (منازل، مدارس، اداری، تولیدی، صنعتی، خدماتی و...) قادر شده اند که از زباله های جمع آوری شده برای تولیدات جدید استفاده کنند و از بروز خسارات بیشتر به محیط زیست (برداشت از منابع طبیعی و دفن زباله ها) تا حدودی جلوگیری کنند. اما در کشورهای در حال توسعه وضعیت چنین نیست. نه تنها سرمایه گذاری های قابل توجهی برای راه اندازی صنایع بازیافت صورت نگرفته، بلکه فرهنگ عمومی برای جداسازی زباله ها نیز شکل نگرفته است.
ضرورتی ندارد که سازمان بازیافت خود اقدام به سرمایه گذاری برای راه اندازی صنایع بازیافت نماید، بلکه می بایست سازوکار مناسب برای فعالیت بخش خصوصی در این زمینه را فراهم سازد. این اقدام با فرهنگ سازی برای جداسازی زباله ها، تأمین امکانات مورد نیاز برای نگهداری و حمل پسماندهای خشک جمع آوری شده تا کارخانه های بازیافت و اخذ هزینه مناسب در این زمینه از صاحبان این کارخانه ها امکان پذیر است.
شهرداری برای جمع آوری زباله ها از سطح خانه ها و محله ها امکاناتی را فراهم ساخته و نیروی انسانی مورد نیاز را نیز جلب نموده است، لذا در حمل پسماندهای خشک نیاز به سرمایه گذاری جدید و کلانی نیست، بلکه از طریق تعبیه مخازن مختلف برای انواع پسماندها از جمله شیشه، کاغذ، مواد پلاستیکی و مواد فلزی در محله ها آموزش همگانی در خصوص جداسازی زباله ها می توان زمینه کار را فراهم ساخت.
تشویق و ترغیب مردم به این اقدام و حتی خریداری زباله های جدا شده در ابتدای کار می تواند فرهنگسازی را عمق بخشد و سپس به تدریج به عنوان یک وظیفه شهروندی به مردم تفهیم گردد. در برخی از کشورهای اروپایی، خانوارهایی که کاغذ باطله ها یا شیشه ها را مخلوط با زباله های دیگر تحویل دهند، جریمه می شوند و این امر سبب می شود که توجه مردم به زباله ها و دورریزها جلب گردد و دقت بیشتری در این زمینه مبذول نمایند.
● انواع مواد بازیافتی
به عقیده کارشناسان اقتصادی، استقرار یک فرهنگ در جامعه، نیازمند اطلاع رسانی شفاف و اقدام های تشویق گونه در مراحل ابتدای کار است. لذا تحمل هزینه های بیشتر برای جمع آوری در ابتدای کار تا تبدیل فرهنگ جداسازی و رواج کامل آن ضروری است. حتی می توان با نصب سطل هایی در محله ها، اقدام به جمع آوری شیشه ها و ظروف یکبارمصرف مواد غذایی و حتی ظروف فلزی نمود و بازیافت اینگونه مواد را در دستور کار قرار داد. این اقدام از هدررفتن سرمایه های عظیم ملی و منابع طبیعی و زیرزمینی جلوگیری خواهد کرد و سالانه میلیاردها ریال صرفه جویی اقتصادی دربر خواهد داشت.
به طورکلی بازیافت مواد را می توان به سه دسته تقسیم کرد:
▪ دست اول- بازیافت موادی که بدون هیچ گونه فرایندی و فقط با شستشو، ضدعفونی و رعایت مسائل بهداشتی قابل استفاده مجدد هستند، مانند بطری های شیشه ای سالم.
▪ دسته دوم- بازیافت موادی که پس از طی فرایند به مواد جدید تبدیل می شوند. مانند شیشه خرده، فلزات، مواد پلاستیکی و کاغذ.
▪ دسته سوم- بازیافت مواد، مثل تبدیل مواد زائد فسادپذیر به کود کمپوست و یا بازیافت انرژی، مثل تجزیه بی هوازی مواد زاید فسادپذیر و تولید گاز متان (بیوگاز).
● مزایای بازیافت مواد زائد
از آن جا که تجمع و تل انبار زائدات خشک روی هم ضمن اشغال فضاها، منظره ناخوشایندی را ایجاد می کند، موجبات تجمع حشرات، تخم ریزی سوسک ها و سایر ناقلین بیماری زا را نیز فراهم می آورد مضاف بر این که بوی مشمئزکننده نیز مزید بر علت شده و دفع مناسب را می طلبد، دفعی که از لحاظ بهداشت، سلامت، اقتصاد و اشتغال نیز قابل قبول باشد.
لازم به ذکر است از آن جا که برخی مواد مثل پلاستیک، لاستیک و... قابلیت تجزیه و برگشت به چرخه طبیعت را ندارند پس به صرفه و عاقلانه است که به گونه ای دیگر دفع شده که گزینه مناسب برای این کار بازیافت (استفاده مجدد و تولید مواد جدید) است.
اما نگاه زیست محیطی به مسئله بازیافت این نکته را خاطرنشان می سازد که با بازیافت در حفظ محیط زیست، حفظ ظاهر زیبا و طبیعی اطرافمان گام برمی داریم و فضای مناسب و مفید را صرف تلنبار، تجمع و دفن زائدات نمی کنیم.
ما می توانیم با بازیافت حس خلاقیت کودکان وافراد جامعه را در استفاده مجدد مواد (از نوع بازیافت دسته اول) نیز فعال و پویا کنیم. همچنین با کاهش قطع درختان (که صرف تولید کاغذ) می شوند به مساحت فضای سبز و افزایش هوای پاک کمک کنیم و به عبارت دیگر به فرامین شرع مقدس اسلام عمل کنیم. (الاسراف مضمون فی ...)
از آنجا که بازیافت، بازگشت سرمایه های خدادادی و طبیعی می باشد پس بدیهی است که تفکیک زائدات جمع آوری و بازگرداندن آنها به چرخه طبیعت نقش مؤثری در اقتصاد و خودکفائی جامعه را از وابستگی و تاحدودی واردات ازسایر کشورها نجات می دهد، حتی در پاره ای مواقع با بازیافت و تهیه مواد می توان صادرات به سایر کشورها را نیز انجام داد و تأثیر مثبتی بر روند اقتصادی آن کشورها گذاشت.
● آموزش بازیافت به مردم
هدف از این طرح این است که ضایعات خشک پیش از تبدیل شدن به زباله و هزینه های ناشی از مدیریت بسماند که بخش مهمی از ثروت های دور ریخته شده هستند مجدداً به چرخه تولید و مصرف بازگردند و همچنین با طرح تفکیک می توان از هدررفتن بخش عمده ای از منابع و ثروت های ملی جلوگیری کرد. حجم زباله های شهری با جداسازی زباله ها به مقدار زیادی کاهش می یابد.
آموزش، سطح اطلاعات و آگاهی افراد پیرامون بازیافت و مزایای آن را افزایش می دهد و ارتباط مستقیمی با همکاری مردم در طرح تفکیک از مبدأ دارد. آموزش چهره به چهره، آموزش همگانی، آموزش ازطریق رسانه های عمومی، پوستر، بنر و.. دیدگاه و نگرش مردم جامعه وشهروندان را تغییر می دهد و به سمت هدف موردنظر که ارتقاء بینش مناسب درجهت همکاری در زمینه بازیافت و تفکیک از مبدأ است سوق می دهد، از این رو اطلاع رسانی و آموزش های عمومی از اولویت ویژه ای برخوردار است.
اهداف عمده آموزش چهره به چهره، در گام نخست فرهنگسازی در زمینه های ذیل است:
۱) ارزشمندی زایدات خشک.
۲) اهمیت بازیافت در چرخه اقتصادی کشور.
۳) مضرات رهایی زباله های خشک در طبیعت.
۴) تأثیر بازیافت در کاهش آلودگی های زیست محیطی.
۵) ایجاد اشتغال زایی.
۶) کاهش میزان پسماندهای خشک بی ارزش.
از سیاست های مهم سازمان بازیافت، آموزش مستمر در تمامی محدوده های تحت پوشش مناطق شهرداری است. باتوجه به مهاجرت شهروندان از محدوده محلات و نیز کمرنگ شدن اهمیت آموزش ها در این میان نیاز به یادآوری محسوس است.
● جداسازی پسماندها و محصولات آن
برای این که مشارکت مردم در زمینه همکاری پیرامون تفکیک پسماند خشک جلب شود باید سطح اطلاعات و آگاهی مردم در زمینه ی بازیافت افزایش یابد یعنی مفهوم صحیح و کامل بازیافت باید به وضوح روشن شده تا نگرش ها تغییر یابد.
برای دستیابی به این مهم با آموزش چهره به چهره یا کلاس های آموزشی در سنین مختلف جامعه (مهدکودک ها، مدارس، دانشگاه ها، مساجد، مراکز تجاری و اداری)، رسانه ها، تهیه فیلم، عکس، پوستر، و بنرهای پیام دار یا پمفلت آموزنده می توان اطلاع رسانی را تکمیل کرد.
وقتی دیدگاه تغییر کند و مردم آماده ی همکاری شوند با ایجاد امکانات مناسب و کافی با برنامه ریزی صحیح و هدفمند باید خدمات مفید جهت جمع آوری به موقع ارائه گردد. تا انگیزه ی همکاری تقویت شود، البته جهت ایجاد انگیزه راهکارهای مختلف را می توان آزمود.
نظرات، پیشنهادات و انتقادات سازنده ی شهروندان نیز تا حدود زیادی به اجرای بهتر بازیافت و تفکیک مواد کمک می کند.
شهروندان شهرهای مختلف در کشور ما اهمیتی به جداسازی زباله های خشک و تر نمی دهند و همین امر باعث شده که طرحی با عنوان طرح بازیافت در کشور اجرا شود. در این طرح با آموزش هایی که به شهروندان داده می شود از آن ها درخواست می شود تا زباله های خشک خود را از زباله های تر (تفکیک زباله های خشک به صورت مخلوط صورت می گیرد و هیچ جداسازی در آن صورت نمی گیرد) که باعث اتلاف وقت و هزینه در ایستگاه های جمع آوری و انتقال می شود. اگر بتوان مخازنی را که هر کدام مخصوص به زباله خاصی است (شیشه، فلز، کاغذ و...) در مناطق مسکونی، ادارات، مغازه ها و... قرارداد می توان زباله ها را به صورت مجزا جمع آوری کرد.
جمع آوری مجزای زباله های خشک از نظر اقتصادی و نیز از نظر نیروی انسانی با صرفه تر، است. حتی در برخی از کشورهای صنعتی و پیشرفته اروپایی، نهادهای مربوطه شهروندان را موظف به جداسازی می کنند. در حال حاضر این مخازن در مدارس، برخی از منازل، ادارات و... قرار داده شده است که نیازمند همکاری بیشتر مردم است.
پس از تفکیک ضایعات خشک محصولات تولیدی از کیفیت پایین تری برخوردار هستند، به طور مثال در تفکیک و پردازش پلاستیک پس از خرد کردن و ذوب پلاستیک و افزودن مواد ثانویه محصولات پلاستیکی جدیدی نظیر دمپائی، جعبه نوشابه، زیر گلدانی و... تولید می شود.
کاغذ و کارتن پس از خرد شدن به صورت خمیر در می آیند و محصول کاغذ یا کارتن به رنگ کدر و با کیفیت پایین تر اما قابل استفاده به دست می آید.
زباله در روزگار ما به «طلای کثیف» مشهور است از آن روی که با روش های نوین بازیافت، می توان علاوه بر نجات محیط زیست از نابودی تدریجی به اقتصاد شهرها یا کشورها کمک کرد اما این واقعیت هنوز در کشور ما به درستی درک نشده است.
* تأثیر استاندارد های سیستم مدیریت زیست محیطی بر حفظ محیط زیست
مزایا و اهمیت استاندارد سیستم مدیریت زیست محیطی ISO 14001
هدف از کاربرد ISO 14001
ISO 14001 به عنوان یک عنصر موثر و فعال در نظام مدیریت، عملکرد زیست محیطی سازمان را بهبود بخشیده، نظام مدیریت را منسجم و استاندارد کرده، اجرا و راهبری امور را هماهنگ ساخته، مدیران را با شیوه های حل مشکلات آشنا نموده و موانع ساختاری موجود را مشخص می سازد. این استاندارد انعطاف پذیر بوده و اجزای آن متناسب با ویژگیهای هر سازمان و نیز قوانین و شرایط محیط زیست هر کشور به شکل واقع گرایانه انتخاب می شود و با هدف برقراری نظام مدیریت زیست محیطی در نظام موجود در یک سازمان، شرکت و... استقرار می یابد، تا با روشی هدفمند و نظام مند، مشکلات و خطرات زیست محیطی مرتبط با فعالیتهای سازمان را در قسمتهای مختلف شناسایی و سپس به دسته بندی آنها بپردازد.
در مرحله بعد برحسب اولویت بندی های صورت گرفته ، برنامه های مشخصی به منظور کنترل و کاهش خطرات و مشکلات مذکور، تدوین می گردد که در آنها حوزه فعالیت، زمان انجام، مسئولیت ها و روشهای انجام کار دقیقاً مشخص شده است.
با توجه به نظام مدیریت زیست محیطی ISO 14001 پس از ساماندهی مجدد تدوین برنامه های مدیریت جهت تحقق خط مشی و اهداف کلان و خرد زیست محیطی و آغاز عملیات اجرایی طرح به شرح زیر در دستور کار قرار گرفته است:
• ارتقاء سطح فرهنگ زیست محیطی
• ایجاد آمادگی و واکنش به هنگام بروز بلایا و حوادث
• ارتقاء سطح زیست محیطی
• کاهش تولید پسماندها
• رعایت موازین زیست محیطی و بهداشتی در جداسازی، ذخیره، جمع آوری، حمل و دفع پسماندها
• ارتقاء سطح ایمنی و بهداشت فردی
• ارتقاء سطح کیفی ایمنی و بهداشت عمومی
• استفاده بهینه از سوخت و انرژی و جلوگیری از اتلاف آن
• رعایت موازین زیست محیطی و بهداشتی در خصوص جمع آوری، تصفیه و دفع فاضلاب
• رعایت موازین زیست محیطی در خصوص حمل و نقل و ترافیک
• کنترل وکاهش آلودگی هوا در ارتباط با فعالیتها
• استفاده بهینه از آب
با انجام کلیه تعهدات پیش بینی شده و پس از انجام ممیزی ابتدایی و کسب آمادگی لازم برای ممیزی نهایی توسط شرکت گواهی دهنده « شرکت DQS »، ممیزی کل منطقه توسط شرکت DQS انجام شد و در نهایت گواهینامه ISO 14001:۱۹۹۶ در تابستان سال ۸۲ توسط شهرداری منطقه ۲۲ به عنوان اولین شهرداری در کل شهرداری های کشور اخذ گردید.
این منطقه در دی ماه سال ۸۳ توسط شرکت گواهی دهنده مورد ممیزی مراقبتی قرارگرفت و موفق به حفظ گواهینامه در این ارزیابی گشت.
استاندارد ISO 14001 در سال ۲۰۰۴ توسط سازمان بین المللی استاندارد مورد ویرایش مجدد قرار گرفت این بازنگری به دنبال نگرشی فرایندی و کاهش حجم مستندات در سازمان ها بود، در این راستا شهرداری منطقه در جهت ارتقاء سیستم مدیریت زیست محیطی اقدام به تغییرات همگام با خواسته های ویرایش جدید نمود ودر ممیزی نهایی که در مورخ ۱۳ و ۱۴ دی ماه ۱۳۸۴توسط شرکت DQS « شرکت گواهی دهنده» انجام گرفت موفق به اخذ مجدد گواهی نامه با ویرایش ۲۰۰۴ گردید.
تفاوت ارگانهای خدماتی نظیر شهرداری با کارخانجات و صنایع از نظر دریافت گواهینامه ISO 14001
دریافت گواهینامه استاندارد ISO 14001 توسط شهرداری منطقه ۲۲ در واقع یک نوع آوری است چرا که در سایر موارد عموماً با دریافت این گواهینامه سود مستقیم یا غیر مستقیم عاید دریافت کنندگان می گردد.
به عنوان مثال وقتی کارخانه ای موفق به دریافت این گواهینامه می شود علاوه بر استفاده از مزایای تبلیغاتی آن میتواند با وارد شدن در بازار جهانی که شرط آن رعایت چنین استانداردهایی می باشد سود سرشاری را انتظار داشته باشد و از سوی دیگر با انجام اقدامات اصلاحی درجهت حفظ محیط زیست، از پرداخت جریمه های سنگین خودداری نماید و از این طریق به لحاظ مالی منتفع گردد. اما در ارگانی خدماتی نظیر شهرداری مزیت قابل توجه، برای شهروندان به لحاظ داشتن محیط زیست سالم و شرایط بهتر زندگی خواهد بود.
به عبارت دیگر هنگامیکه شهرداری منطقه ۲۲ به صورت داوطلبانه اقدام به اخذ گواهینامه استاندارد ISO 14001 نمود، تعهد سنگینی را در قبال مردم و محیط زیست پذیرفته است و آن تعهد چیزی جز حفظ و حراست از حقوق متقابل مردم و محیط زیست در کلیه اقدامات مربوط به شهرداری در حیطه اختیارات منطقه نیست.
سیستم مدیریت زیست محیطی ISO 14001 دارای الزاماتی است که در صورت اجرای صحیح و عمل به مفاد آن، تداوم و استمرار فرایند ها جزء جدایی ناپذیر مدیریت مجموعه خواهد بود.
سیاستگزاری های منطقه متوجه اطمینان از اجرای دقیق الزامات این استاندارد می باشد تا از این راه پایداری اقدامات تضمین گردد.
ماده ای است که باعسل فرق دارد.عسل رازنبورازروی گلهاوازشهدآنهاجمع آوری وبه کندوحمل می کند.درآنجاشهدراغلیظ وتبدیل به عسل نموده وداخل سلولهای مومی انبارمی نمایدوحال آنکه عسلک ازروی برگها جمع آوری می شود.
هنگام گردش درجنگل هاویاباغ هااغلب به درختانی برمی خوریدکه برگهایشان چسبناکند.هرگاه باانگشت برگهای مزبوررابگیریدچسبناکیشان به خوبی حس می گردند.این موادچسبناک که روی برگهاوجوددارند شیره برگهای درختانند.گیاهانی که بیش ازسایرین عسلک تولیدمی کنندعبارتندار: بید تبریزی،بلوط ،زیرفونریانارون،ودرخت های میوه به خصوص گیلاس ، آلبالو و گوجه و غیره...ازاینهاگذشته درخت های میوه بخصوص گیلاس آلبالووگوجه وغیره ... ازاینها گذشته درخت های برگ سوزنی مثل سروکاج نیزعسلک تولیدمی کنند.مقدارعسلک گاهی ازاوقات می تواندآنقدرزیادباشد که ازروی برگ هاقطره قطره به زمین بچکد.
زنبورهااین موادچسبناک راجمع وبه کندوآورده،درآنجاتبدیل به عسلک می نمایند.عسلک ازلحاظ طعم و بو وشکل ظاهرهیچ فرقی باعسل ندارد.زنبورداران ومتخصصان باتجربه هم قادرنیستندبین عسل وعسلک فرقی بگذارند.
زنبورهامعمولا عسلک رادرساعات اول صبح جمع می کنند زیرا وقتی که هواگرم شد مقداری ازآبش به وسیله تابش خورشیدبخارشده ودرنتیجه جمع کردن عسلک خیلی برای زنبورهامشکل می گردد.
زنبورتمام عوامل نامطلوب موجوده درآن رادرکیسه عسلی خودازبین برده ویادفع می نماید. به طوری که پیش ازاین هم گفته شدعسل وعسلک موادی هستندکه درآنهاهیچ نوع میکروب یاویروس ویاقارچی نمی تواندزندگی کند.بنابراین کاملا سالم بوده وعاری ازهرنوع پلیدی است.
طرز برداشت عسلک هم مثل عسل بوده وهمه روش هایی که در برداشت عسل انجام می شود ،دربرداشت عسلک هم عینا صادق است.
ازهرعلمی بهترینش رافراگیرید ، همانازنبورعسل ازهرگلی زیباترینش رابر می گزیند . ازاودوگوهرگرانقدرتولیدمی شود؛ دریکی ازآن دو (عسل) شفای درد مردم ودردیگری نوروروشنایی (موم) است.
حضرت علی(ع)
ژوزِف لویی لاگرانژ ( 1812 – 1736 م . )
ریاضی دان و اخترشناس ایتالیایی - فرانسوی
لاگرانژ و اویلر ، از بزرگ ترین ریاضی دانان قرن هجدهم اند . لاگرانژ تنها فرزند از دوازده فرزند پدرش بود که زنده ماند . او در تورینوی ایتالیا به دنیا آمد . در فرانسه اقامت گزید و بیش ترین کار های علمی اش را در برلین آلمان انجام داد .
ابتدا علاقه شدیدی به ادبیات داشت ؛ ولی از 19 سالگی تغییر جهت داد و به ریاضیات روی آورد . در همین سال ها ، در شهر تورینو ، یک انجمن علمی را با دوستانش بنیان نهاد که بعد ها به فرهنگستان علوم تورینو تبدیل شد .
لاگرانژ در زمینه ی ریاضیات ، در حوزه ی مکانیک نظری و حسابان ، کار های برجسته و تازه ای انجام داد و در زمینه ی اخترشناسی نیز مطالعاتی در مورد ستارگان دنباله دار کرد . او در این زمینه با لاپلاس مکاتبه می کرد و حاصل تحقیقاتش راد کتابی به نام تغییرات قرنی عناصر سیّارات منتشر کرد .
احمدك
. پسر بزرگش حسني دعا نويس و معركه گير بود، پسر دوم ي حسيني همه كاره و هيچكاره بود، گاهي آبحوض مي كشيد يا برف پارو ميكرد و اغلب ول ميگشت
. احمدك از همه كوچكتر، سري براه و پائي براه بود وعزيز دردانه باباش بود، توي دكان عطاري شاگردي ميكرد و سر ماه مزدش را مي آورد به باباش ميداد
. پسربزرگها كه كار پا بجائي نداشتند و دستشان پيش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را بينند
.ميدونين
» : دست بر قضا زد و توي شهرشان قحطي افتاد . يك روز پينه دوز پسرهايش را صدا زد و بهشان گفتچيه، راس پوس كندش اينه كه كار و كاسبي من نميگرده، تو شهر هم گروني افتاده، شماهام ديگه از آب و گل در
اومدين و احمدك كه از همه تون كوچكتره ماشالله پونزه سالشه
. دس خدا بهمراتون، برين روزيتونو در بيارين وهر كدوم يه كار و كاسبي يم ياد بگيرين
. من اين گوشه واسه خودم يه كرو كري ميكنم . اگه روز و روزگاريكاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد كه چه بهتر، ب ه منم خبر بدين و گرنه بر گردين پيش خودم يه لقمه نون
«.
داريم با هم ميخوريم«!
چشم بابا جون ». بچه ها گفتندپينه دوز هم بهر نفري يك گرده نان و يك كوزه آب داد و رويشان را بوسيد و روانه شان كرد
.سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانويشان همينطور رفتند و رفتن د تا اينكه خسته و مانده سر
يك چهار راه رسيدند
. رفتند زير يك درخت نارون نشستند كه خستگي در بكنند، احمدك از زور خستگي خوابشبرد و بيهوش و بيگوش زير درخت افتاد
. برادر بزرگها كه با احمدك هم چشمي داشتند و بخونش تشنه بودند،ترسيدند كه چون از آنها با كفايت تر بود سنگ جلو پايشان بشود و بكارشان گراته بيندازد
. با خودشان گفتند :«
؟ چطوره كه شر اينو از سر خودمان وا كنيم »كت هاي او را از پشت محكم بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند
.احمدك هر چه عز و چز كرد بخرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند
. بعد همبه پيرهن احمدك خون كفتر زدند دادند بيك كاروان كه از آنجا ميگذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد
و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده و راهشان را كشيدند و رفتند سر سه راهه و پشك انداختند، يكي از آنها
بطرف مشرق رفت و يكي هم بطرف مغرب
.٭٭٭
از آنجا بشنو كه حسني با قوز روي كولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توي يك جنگل
سر در آورد، از دور يك شعله آبي بنظرش آمد رفت جلو ديد يك آلونك جادوگر است
. به پيرزني كه آنجا نشستهننه جون
! محض رضاي خدا بمن رحم كنين. من غريب و بي كسم، امشب اينجا يه جا و » : بود سلام كرد و گفت«.
منزل بمن بدين كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا در مييامكييه كه يه نفر بيكار و بيعار مثه تو قوزي رو مهمون بكنه؟ اما دلم برايت سوخت، اگه يه
» : ننه پيروك جواب داد«.
كاري بهت ميگم برام بكني تورو نگه ميدارم«.
بچشم، هر كاري كه بگين حاضرم » : حسني هولكي گفتاز ته چاه خشكي كه پشت خونمه يه شمع اون تو افتاده بيرون بيار، اين شم ع شعله آبي داره و خاموش
- »«.
نميشهپيرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند
. پشت آلونك حسني را توي يك زنبيل گذاشت و تو چاه كرد. حسنيشمع را برداشت و به پيرزن اشاره كرد كه بالا بكشد
. پيرزن ريسمان را كش يد همينكه دم چاه رسيد دستش رادراز كرد كه شمع را بگيرد
. حسني را ميگوئي شكش ورداشت و گفت:«.
نه حالا نه. بگذار پام رو زمين برسه آنوقت شمع رو ميدهم -»پير زنيكه اوقاتش تلخ شد، سر ريسمان را ول كرد، حسني تلپي افتاد پائين
. اما صدمه اي نديد و شمع ميسوختولي بچه درد حسني ميخورد؟ چون ميديد كه بايد توي اين چاه بميرد
. تو فكر فرو رفت و بعد از جيبش يك چپقچپقش را با شعله آبي شمع چاق كرد و چند تا پك زد
. توي «! آخرين چيزيس كه واسم مانده » : در آورد و گفتچاه پر از دود شده
. يكمرتبه ديد يك ديبك سياه و كوتوله دست بسينه جلوش حاضر شد و گفت:«
؟ چه فرمايشيه -»«
؟ تو كي هسي؟ جني، پري هسي يا آدميزادي » : حسني جواب داد«.
من كوچيك و غلام شما هسم -»«.
اول كمك كن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگي ميخوام -»ديبه حسني را كول كرد و بيرون چاه گذاشت بعد بهش گفت
:اگه پول و زال و زندگي ميخواهي اين راهشه، برو بشهري ميرسي و كارت بالا ميگيره اما تا ميتوني از آب
-»و با دستش بطرفي اشاره كرد
. حسني دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد «! زندگي پرهيز بكنتوي چاه
. نگاه كرد ديد ديبكه غيبش زده، مثل اينكه آب شده و بزمين فرو رفت.حسني توي تاريكي از همان راهي كه ديبكه بهش نشان داده بود همين طور رفت
. كله سحر رسيد بيك شهري كهكنار رودخانه بود
. ديد همه مردم آنجا كورند . پاي رودخانه گرفت نشست، يكمشت آب بصورتش زد و يكمشتآب هم خورد
. از يكنفر كور كه نزديكش بود پرسيد:«
؟ عمو جان! اينجا كجاس -»«
؟ مگه نميدوني اينجا كشور زرافشونه » : او جواب داد«
؟ محض رضاي خدا من غريبم از شهر دور دسي مييام، راه بجايي ندارم. يه چيز خوراكي بمن بده » : حسني گفت«.
اينجا بكسي چيز مفت نميدن. يه مشت از ريگ اين رودخونه بده تا نونت بدم » : آنمرد جواب دادحسني دست كرد زير ماسه رودخانه، ديد همه خاك طلاست
. ذوق كرد، يك مشت بآن مرد داد و نان گرفت وخورد و توي جيبهايش را هم پر از خاك طلا كرد و راهش را كشيدو رفت طرف شهر
. همينكه رسيد، ديد شهربزرگي است، اما همه شهر مثل آغل گوسفند گنبدگنبد رويهم ساخته شده بود و مردمش چون كور بودند يا در
شكاف غارها و يا زير اين گنبدها زندگي ميكردند و شب و روز برايشان يكسان بود و حتي يك دانه چراغ در تمام
شهر روشن نميشد
. اعلان هاي دولتي و رساله ها با حروف برجسته روي مقوا چاپ ميشد و همه مردم با قيافههاي اخم آلود گرفته و لباسها ي كثيف بد قواره و چشمهاي ورم كرده مثل كرم در هم ميلوليدند
. از يكنفر پرسيد :«
؟ عمو جان! چرا مردم اينجا كورن -»اين سرزمين خاكش مخلوط با طلاس و خاصيتش اينه كه چشمو كور ميكنه
. ما چشم براه -» : آن مرد جواب دادپيغمبري هسيم كه ميباس بياد و چشمهاي ما رو شفا بده
. اگر چه همه مون پرمال و مكنت هسيم . اما چون چشنداريم آرزو ميكنيم كه گدا بوديم و ميتونسيم دنيا را ببينيم
. باينجهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده«.
ايماينارو خوب ميشه گولشون زد و دوشيد، خوب چه عيب داره
» : حسني را ميگوئي چشده خور شد. با خودش گفترفت بالاي منبر كه كنج ميدان بود و فرياد كشيد
: «؟ كه من پيغمبرشون بشمآهاي مردمون
! بدونين كه من همون پيغمبر موع ودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتي بدم . چون خدا - »خواسه كه شما رو بمحلت امتحون در بياره، شما رو از ديدن اين دنياي دون محروم كرده تا بتونين بيشتر
جستجوي حقاي قو بكنين و چشم حقيقت بين شما واز بشه
. چون خود شناسي خدا شناسيس . دنيا سر تا سر پر ازوسوسه شيطوني و موهوماته، همونطور كه گفتن
: ديدن چشم و خواستن دل . پس شما كه نمي بينين از وسوسهشيطوني فارغ هسين و خوش و راضي زندگي ميكنين و با هر بدي ميسازين
. پس بردبار باشين و شكر خدا رابجا بيارين كه اين موهبت عظما رو بشما داده
! چون اين دنيا موقتي و گذرندس . اما اون دنيا هميشگي و ابديس و«.
من براي راهنمائيه شماها اومدممردم دسته دسته باو گرويدند و سر سپردند و حسني هم براي پيشرفت كار خودش هر روز نطقهاي مفصلي در
باب جن و پري و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اينجور چيزها برايشان
ميكرد و نطقهاي او را با حروف برجسته روي كاغذ مقوائي ميانداختند و بين مردم منتشر ميكردند
. ديري نكشيدكه همه اهالي زرافشان باو ايمان آوردند و چون سابقًا اهالي چندين بار شورش كر ده بودند و تن بطلا شوئي
نميدادند و ميخواستند كه معالجه بشوند، حسني قوزي همه آنها رابدين وسيله رام و مطيع كرد و از اين راه منافع
هنكفتي عايد پولدارها و گردن كلفتهاي آنجا شد
. كوس شهرت حسني در شرق و غرب پيچيد و بزودي يكي ازمقربان و حاشيه نشينهاي دربار پادشاه كوران شد
.در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع كردن طلا بشوند و هر نفري از درخانه تا كنار رودخانه زنجيري
بكمرش بسته بود
. صبح آفتاب نزده ناقوس ميزدند و آنها گروه گروه و دسته دسته بطلا شوئي ميرفتند و غروبآفتاب كار خودشان را تحويل ميدادند و كورمال كورمال س ر زنجير را ميگرفتند و به خانه شان بر ميگشتند
. تنهاتفريح آنها خوردن عرق و كشيدن بافور شده بود و چون كسي نبود كه زمين را كشت و درو بكند با طلا غله و
ترياك و عرق خودشان را از كشورهاي همسايه ميخريدند
. از اين جهت زمين باير و بيكار افتاده بود و كثافت وناخوشي از سر مردم بالا ميرفت
.گرچه در اثر خاك طلا چشمهاي حسني اول زخم شده و بعد هم نابينا شد، اما از حرص جمع كردن طلا خسته
نمي شد
. روز بروز پيازش بيشتر كونه ميكرد و مال و مكنتش در كشور كوران زيادتر ميشد و در همه خانه هاعكس بر جسته حسني را بديوارها آويزان كرده بود ند
. بالاخره حسني مجبور شد كه يك جفت چشم مصنوعيبسيار قشنگ بچشمش بزند
! اما در عوض روي تخت طلا ميخوابيد و روي قوزش داده بود يك ورقه طلا گرفتهبودند و توي غرابه هاي طلا شراب ميخوردند و با دستگاه وافور طلا بافور ميكشيد و با لوله هنگ طلا هم
طهارت ميگرفت و شبي يك صيغه برايش ميآوردند و شكر خدا را ميكرد كه بعد از آنهمه نكبت و ذلت به آرزويش
رسيده است
.پدر و برادرها و زندگي سابق خودش و حتي خواهشي كه پدرش از او كرده بود همه بكلي از يادش رفت و
مشغول عيش و عشرت و خودنمائي شد
.٭٭٭
حسني را اينجا داشته باشيم به بينيم چه بسر برادر كچلش حسيني آمد
. حسيني هم افتان و خيزان از جاده مشرقراه افتاد، رفت رفت تا به يك بيشه رسيد، از زور خستگي و ماندگي پاي يك درخت دراز كشيد و خوابش برد
.«
؟ خواهر خوابيدي -» : دمدمه هاي سحر شنيد كه سه تا كلاغ بالاي درخت با هم گفتگو ميكردند. يكي از آنها گفت«.
نه، بيدارم - » كلاغ دومي«
؟ خواهر چه خبر تازه داري -» : كلاغ سومي گفتاوه
! اگه چيزايي كه ما ميدونيم آدمها ميدونسن ! شاه كشور ماه تابون مرده چون -» : كلاغ اولي جواب داد«
؟ جانشين نداره فردا باز هوا ميكنن. اين باز رو سر هر كي نشس اون شاه ميشه«
؟ تو گمون ميكني كي شاه ميشه -» : كلاغ دوميمردي كه پاي اين درخت خوابيده شاه ميشه
. اما بشرط اينكه گوسپند بسرش بكشه و وارد شهر -» : كلاغ اوليبشه
. اونوقت باز ميياد رو سرش مي شينه . اول چون مي بينن كه خارجيس قبولش ندارن و تو يه اطاق حبسش«.
ميكنن. ميباس كه پنجره رو واز بكنه آنوقت دو باره باز از پنجره ميياد رو سرش مي شينه«!
پوه! شاه كشور كرها -» : كلاغ سومي«
؟؟ ميدوني دواي كري اونا چيه -» : كلاغ دوميآب زندگيس
. اما اگه آب زندگي بمردم بدن و گوششون واز بشه ديگه زير بار ارباباشون نميرن، -» : كلاغ سوميبعد غارغار كردند و پريدند
. «! اينايي رو كه مي بيني باين درخت دار زدن ميخواسن گوش مردمو معالجه بكننحسيني كه چشمش را باز كرد ديد بدرخت دو نفر آدم دار زده اند
. از ترسش پاشد بفرار . سر راه يك بزغاله گيرآورد كه از گله عقب مانده بود
. گرفت سرش را بريد و شكنبه اش را در آورد بسرش كشيد و راهش را گز ك رد ورفت
. تنگ غروب بشهر بزرگي رسيد، ديد آنجا هياهو و غوغاي غريبي است، تو دلش ذوق كرد و رفت كنارشهري توي يك خرابه ايستاد
. يك مرتبه ديد يك باز شكاري كه روي آسمان اوج گرفته بود پائين آمد و روي سراو نشست و كله اش را توي چنگال گرفت
.مردم بطرفش هجوم آوردند و ه ورا كشيدند و سر دست بلندش كردند اما همينكه فهميدند خارجي است، او را
بردند در اطاقي انداختند و درش را چفت كردند
. حسيني رفت پنجره را وا كرد و دوبار د يگر هم باز اوج گرفت واز پنجره آمد روي سر او نشست
. مردم هم اين سفر ريختند و او را بردند توي يك كالسكه طلاي چه ار اسبهنشاندند و با دم و دستگاه او را بقصر باشكوهي بردند و در حمام بسيار عالي سر و تنش را شستند، لباسهاي
فاخر و جبه هاي سنگين قيمت باو پوشاندند، بعد بردنش روي تخت جواهر نگاري نشاندند، و يك تاج هم بسرش
گذاشتند
.حسيني از ذوق توي پوست خودش نمي گنجيد و هاج وو اج دور خودش نگاه ميكرد
. تا يك نفر كور با لباسمجللي آمد و روي زمين را بوسيد و گفت
:«!
خداوند گارا، قبله عالم سلامت باشد! بنده از طرف همه حضار تبريك عرض ميكنم -»«
؟ تو كي هستي -» : حسيني سينه اش را صاف كرد و باد توي آستينش انداخت و با صداي آمرانه گفتقبله ع الم سلامت باشد
! مردمان اين كشور همه كر ولال هستند و من يك نفر خارجي از تجار كشور زر افشانم -»«.
و مأمورم تا مراسم شادباش را بحضورتان ابلاغ بكنم«
؟ اينجا كجاس -»«.
اينجا را كشور ماه تابان مينامند -» : ديلماجبرو از قول من بمردم بفهمون و بهشون اطمين ون بده كه ما هميشه بفكر اونا بوديم و اميدواريم
-» : حسيني گفت«.
كه زير سايه ما وسايل آسايششون فراهم بشه«
… قربان از حسن نيات » : ديلماج گفت«!
بگو برن پي كارشون، پرچونگي هم موقوف. شنيدي؟ شوم ما رو حاضر بكنن -» : حسيني حرفش را بريدتاجر كور اشاره بطرف خوانسالار كرد و همه كرن ش كردند و از در بيرون رفتند
. خوانسالار باشي هم آمد جلوتعظيم كرد و اشاره باطاق ديگري كرد
. بعد پس پسكي بيرون رفت . حسيني پاشد خميازه كشيد و لبخندي زد و باعجب كچلك بازئي اين احمقها در آوردن
! گمون ميكنن كه من عروسكشونم! پدري ازشون در بيارم » : خودش گفتبعد در اطاق دنگالي وارد شد كه يك سفره بلند بدرازي اطاق انداخته بودند و خوراكهاي رنگارنگ
«..! كه حظ بك نندر آن چيده بودند
. حسيني از ذوقش دور سفره رقصيد و هولكي چند جور خوراك روي هم خورد و يك بوقلمونرا برداشت به نيش كشيد و چند تا قدح دوغ وافشرده را بالايش سر كشيد و بخوابگاهش رفت
.فردا صبح حسيني نزديك ظهر بيدار شد و بار داد
. همه وزراء و امراء و دلقكهاي درباري و اعيان و اشراف وايلچي ها و تجار دنبال هم ريسه شدند، دسته دسته مي آمدند و كرنش مي كردند و كنار ديوار رديف خط كشيدند
و با حركات دست و چشم و دهن اظهار فروتني و بن دگي ميكردند
. اگر مطلب مهم يا فرمان فوري بود كهميخواستند بصحه همايوني برسد، روي دفترچه ياد داشت كه با خودشان داشتند مي نوشتند و از لحاظ حسيني
ميگذرانيدند، اما از آنجائيكه حسيني بي سواد بود، وزير دست راست و وزير دست چپش را از تجار كور زر
افشان انتخاب كرد تا جواب را زباني باو بفهمانند و بعد موضوع را با خودشان كنار بيايند
.چه درد سرتان بدهم، آنقدر پيزر لاي پالان حسيني گذاشتند و در چاپلوسي و خاكساري نسبت باو زياده روي
كردند و متملق ها و شعرا و فضلا و دلقكها و حاشيه نشينها دمش را توي بشقاب گذاشتند و او را سايه خ دا و
خداي روي زمين وانمود كردند كه كم كم از روي حسيني بالا رفت
. شكمش گوشت نو بالا آورد و خودش راباخت و گمان كرد علي آباد هم شهريست، بطوري كه كسي جرئت نميكرد باو بگويد كه
: بالاي چشمت ابروست .بعد هم بگير و ببند راه انداخت و بزور دوستاق و گزمه و قراول چنان چ شم زهره اي از مردم گرفت كه همه آنها
بستوه آمدند
. تمام اهالي كشور ماه تابان بكشت و زرع ترياك و كشيدن عرق دو آتشه وادار شدند تا باين وسيلهاز كشور زرافشان طلا وارد كنندو بجايش عرق و ترياك بفروشند و پولش را حسيني و اطرافيانش بالا بكشند
.مخلص كلوم ، مردم با فقر و تنگدستي زندگي ميكردند و كم كم مرض كوري از زرافشان بماه تابان سرايت كرد و
كري هم از ماه تابان ب ه كشور زرافشان سوغات رفت
. حسيني هم گوشش سنگين و بعد كر شد . اما با چند نفردلقك درباري و متملق و تجار كور كه همدستش بودند به لفت و ليس و عيش و نوش مشغول شدند
. پدر وبرادرها بكلي از يادش رفتند و خواهش پدر را هم فراموش كرد
.٭٭٭
حسيني را اينجا داشته باشيم ببينيم چه ب ه سر احمدك آمد
. جونم برايتان بگويد : احمدك با كت هاي بسته بيهوش و بي گوش توي غار افتاده بود
. طرف صبح كه نور ضعيفي از لاي تخته سنگ توي غار افتاد يكمرتبه ملتفتشد كه كسي بازويش را گرفته تكان ميدهد
. چشمهايش را كه باز كرد ديد كه يك درويش لندهور سبيل از بناگوشاحمدك سرگذشت خودش را برايش نقل كرد
« ؟ تو كجا اين جا كجا -» : در رفته بالاي سرش است . درويش گفتكه چطور پدرش آنها را پي روزي فرستاد و برادرهايش اين بلا را بسر او آوردند
. درويش بازوهايش را باز كرد«!
خوب حالا ميخواهم برم پيش برادرام كمكشون بكنم -» : و برايش غذا آورد. احمدك خورد و بدرويش گفتهنوز موقعش نرسيده چون بيخود خودت رو لو ميدي و گير مياندازي
. اگه راس ميگي برو -» : درويش جواب داد«.
به كشور هميشه باهار. آب زندگي را پيدا كن تا همه بدبختها رو نجات بدي«
؟ راهش كجاس -»«.
نشونت ميدم، آب زندگي پشت كوه قافه -»احمدك ن ي لبك را گرفت، در
«! اينو از من يادگار داشته باش -» : از گوشه غار يك ني لبك برداشت باو داد و گفتبغلش گذاشت و با هم از غار بيرون آمدند
. درويش او را برد س ر سه راهه و راه سومي را كه خيلي سنگلاخ وپست و بلند بود بهش نشان داد
. احمدك خداحافظي كرد و راه افتاد . رفت و رفت، در راه ني لبك ميزد، پرنده ها واينجا يه چرت
» : جانوران دورش جمع ميشدند . تا نزديك ظهر رسيد پاي يك درخت چنار كهن و با خودش گفتفورًا بخواب رفت
. مدتي كه گذشت از صداي خش و فشي بيدار شد . نگاه كرد بالاي «! ميزنم و بعد راه ميا فتمسرش ديد يك اژدها به چه گندگي از درخت بالا ميرفت و لانه مرغي هم بدرخت بود
.اژدها كه نزديك ميشد بچه مرغها بناي داد و بيداد را گذاشتند و ديد كه اژدها ميخواست آنها را بخورد
. بلند شديك تخته سنگ برداشت و بطرف اژدها پرتاب كرد
. سنگ گرفت بسر اژدها زمين خورد و جابجا مرد.هر سال كار اژدها اين بود كه وقتي سيمرغ بچه ميگذاشت و موقع پرواز بچه هايش ميرسيد ميآمد و همه آنها را
ميخورد
. امسال هم سر موقع آمده بود، اما احمدك نگذاشت كه كار خودش را بكند.همينكه اژدها را كشت رفت دوباره دراز كشيد و خوابش برد
. بعد سيمرغ از بالاي كوه بلند شد و چيزي براي بچههايش آورد كه بخورند، ديد يكنفر پائين درخت گرفته و خوابيده، د وباره بطرف كوه پرواز كرد و يك تخته سنگ
اين همون كسييه كه هر سال
» : بزرگ روي بالش گذاشت و آورد كه توي سر آن مرد بزند . با خودش خيال كرد«!
ميياد و بچه هاي منو ميبره، بي شك امسال واسيه همينكار اومده. من الآن پدرش رو در مييارمسيمرغ نزديك خانه كه رسيد درست ميزا ن گرفت تا سنگ را روي سر احمدك بزند، فورًا بچه ها فهميدند كه
ننه جون
! دس نگهدار، اگه اين » : مادرشان چه خيالي دارد . داد و بيداد راه انداختند و بال زدند و فرياد كشيدندسيمرغ هم رفت و سنگ را دورتر انداخت
. «! مردك نبود اژدها مارو خورده بودوقتيكه برگشت اول به بچ ه هايش خوراك داد، بعد بالش را مثل چتر باز كرد و روي سر احمدك سايه انداخت ت ا
به آسودگي بخوابد
. خيلي از ظهر گذشته بود كه احمدك از خواب بيدار شد و سيمرغ بهش گفت:«
؟ اي جوون، هر چي از من بخواهي بهت ميدم. حالا بگو ببينم قصد كجا رو داري -»«.
ميخوام بكشور هميشه باهار برم -»«
؟ خيلي دوره، چرا اونجا ميري -»«.
آب زندگي را پيدا كنم تا بتونم برادرامو نجات بدم -»ها، اينكار خيلي سخته
. اول يه پر از من بكن و هميشه با خودت داشته باش، اگه روزي روزگاري بكمك من -»محتاج شدي ب ه يك بهونه اي چيزي ميري روي پشت بام و پر منو آتيش ميز ني، من فورًا حاضر ميشم و ت ورو
«.
نجات ميدم. حالا بيا رو بالم بشينسيمرغ روي زمين نشست، احمدك يك پر از بالش كند و قايم كرد
. بعد رفت روي بالهاي سيمرغ گرفت نشست واو هم در هوا بلند شد
.وقتيكه سيمرغ احمدك را روي زمين گذاشت، آفتاب پشت قله كوه قاف ميرفت
. در جلگه جلو او شهر بزرگي بادروازه هاي با شكوه نمايان بود
. سيمرغ با او خدانگهداري كرد و رفت.تا چشم كار ميكرد باغ و بوستان و سبزه و آبادي بود و مردمان سرزنده اي كه مشغول كشت و درو بودند ديده
ميشدند
. يا ساز ميزدند و تفريح ميكردند . جانوران آنجا از آدمها نميترسيدند . آهو بآرامي چرا ميكرد و خرگوشدر دست آدمها علف ميخورد، پرنده ها روي شاخه درختها آواز ميخواندند
. درختهاي ميوه از هر سو سر درهمكشيده بودند
.احمدك چند تا از آن ميوه هاي آبدار كند و خورد
. بعد رفت سر چشمه اي كه از زمين ميجوشيد . يك مشت آببصورتش زد
. چشمش طوري رو شن شد كه باد را از يكفرسخي ميديد . يكمشت آب هم خورد گوشش چنان شنواشد كه صداي عطسه پشه ها را ميشنيد
. بطوري كه از زندگي مست و سرشار شد كه ني لبكش را در آورد وشروع بزدن كرد
. ديد يك گله گوسفند كه در دامنه كوه پخش و پلا بودند دورش جمع شد و دختر چوپاني مثلپنجه آفتاب كه ب ه ماه ميگفت تو درنيا كه من در آمدم
. با گيس گلابتوني و دندان مرواريدي دنبال گوسفندها آمد .احمدك بيك نگاه يكدل نه، صد دل عاشق دختر چوپان شد و از او پرسيد
:«
؟ اينجا كجاس -»«.
اينجا كشور هميشه باهاره » : دختر جواب داد«
؟ من بسراغ آب زندگي آمده ام چشمه اش كجاس -»«.
هميه آبها آب زندگيس، اين آب چشمه مخصوصي نداره -» : دختر خنديد و جواب دادحس ميكنم
….مثه چيزي كه عوض شدم . همه چيز اينجا مثل اينكه در عالم » : احمدك بفكر فرو رفت و گفت«.
خوابه… چيزاييكه بچشم مي بينم هيشوقت نميتونستم باور بكنم«
؟ مگه از كجا آمدي -» : دختر پرسيداحمدك سرگذشت خودش را از سير تا پياز نقل كرد و گفت كه آمده تا آب زندگي واسه پدر و برادرهايش ببرد
.دختر دلش به حال او سوخت و گفت
:اينجا آب زندگي چشميه مخصوصي نداره
. فقط در كشور كرها و كورها اين لقبو به آب اينجا دادن، اما اگه -»«.
برادرات حس آزادي ندارن بيخود وخت خودتو تلف نكن، چون آب زندگي بدردشون نميخورهشايد هم كه اشتباه كرده باشم
. از حرفهاي شما كه چيز زيادي سرم نميشه . همه چيز اينجا -» : احمدك جواب داد«.
مثه عالم خواب ميمونه… وانگهي خسته و مونده هسم بايد برم شهر«.
تو جوون خوش قلبي هسي. اگه مايل باشي منزل ما مثه منزل خودته -» : دختر گفتقدم شما روي چشم
! بفرمايين -» : احمدك را با خودش بمنزل برد و بمادرش سفارش او را كرد . مادر دختر گفت«.
مهمون ما باشين و خستگي در بكنينروز بروز عشق احمدك براي دختر چوپان زيادتر ميشد و چند روز را به گشت و گذار در شهر ورگ ذار كرد بعد
بيكاري دلش را زد، بالاخره آمد بمادر دختر گفت
:«.
من خيال دارم يه كاري پيدا بكنم -»«
؟ چه كاره هسي -»«.
هيچي! دو تا بازو دارم، هر كاري كه شما بگين -»«.
نه، هر كاريكه خودت دلت بخواد و بتوني از عهده اش بر بيائي -»«.
تو شهر پدرم شاگرد عطار بودم و دواها رو ميشناسم -» : احمدك فكري كرد و گفت«.
پس دوا فروش سر گذرمون دنبال يه شاگرد ميگشت، اگه ميخوايي برو پيشش كار كن -» : مادر دختر جواب داد«
؟ البته چه از اين بهتر -» : احمدك گفتحالا تو كه جوون تنبلي نيسي و تن بكار ميدي ازين ببعد اگه ميخوايي بي ا همينجا با ما زندگي
-» : مادر دختر گفت«.
بكناحمدك روزها ميرفت پيش دوا فروش كار ميكرد و شبها بخانه دختر چوپان بر ميگشت
. كم كم با سواد شد و كارمشتريهاي دوا فروش را راه ميانداخت و كارش هم بهتر شد و حتي چلينگري و نجاري را هم ياد گرفت، چون
پدرش نصيحت كرده بود كه يك كارو كاسبي هم بلد بشود
. بعد سور بزرگي داد و دختر چوپان را بزني گرفت وزندگي آزاد و خوشي با زن و رفقائي كه تازه با آنها آشنا شده بود ميكرد
. اما تنها دلخوري كه داشت اين بود كهنميدانست چه بسر پدر و برادرهايش آمده و هميشه گوش بزنگ بود و از هر مسافر خارجي كه وارد كشور
هميشه بهار ميشد پرسش هائي ميكرد و ميخواست از پدر و برادرهايش با خبر بشود، اما هميشه تيرش به سنگ
ميخورد
. تا اينكه يك روز با يكي از مشتريهاي كور دوا فروش كه از كشور زرافشان آمده گرم گرفت و زيرپاكشي كرد
. كوره باو گفت:كفر نگو
. زبونتو گاز بگير، اينكه تو سراغ شو ميگيري حسني قوزي نيس، پيغمبر ماس . سال پيش بود ب ه كشور -»زرافشان اومد و معجزه كرد، يعني همه ما كه گمراه بوديم و از درد كوري رنج ميكشيديم نجاتمون داد و بهمون
دلداري داد وعديه بهشت داد و مارو از اين خجالت بيرون آورد و هميه مردم از جون و دل برايش طلا شوري
ميكنن
. واسمون وعظ ميكنه و مارو راهنمائي ميكنه . حالا واسه اين نيومدم كه چشممو معالجه بكنم و از آبزندگي اينجا احتياط ميكنم
. چون با خودم باندازه كافي آب از كشور زرافشون آوردم، فقط اومدم يه جفت چشاشاره كرد بخيكچه اي كه به كمرش آويزان بود
. «. مصنوعي بگذارمشست اح مدك خبردار شد و فهميد كه حرف درويش راست بوده
. ديگر صدايش را در نياورد و از كسان ديگر همجويا شد و فهميد حسيني كچل هم در كشور ماه تابان مشغول چاپيدن و قتل و غارت مردمان آنجاست و حرص
بايد
» : طلا و مال دنيا همه اين بدبخت ها را كور و اسير كرده . بحال برادرهايش دلش سوخت و با خودش گفترفيق بيشتر از يك ساله كه زير دس شما كار
» : استاد دوا فروش كه آمد بهش گفت «! بروم اونارو نجاتشون بدمميكنم و از وختيكه در اين كشور اومدم معني زندگي و آزادي رو فهميدم
. بي سواد بودم باسواد شدم، بي هنربودم چند جور هنر ياد گرفتم
. كور و كر بودم چشم و گوشم در اينجا واز شد، لذت تنفس در هواي آزاد و كار باتفريح رو اينجا شناختم
. اما قول دادم، يعني پدرم از من خواهشي كرده، ميباس بعهد خودم وفا كنم . اينه كه اجازه«.
مرخصي ميخواماينكه چيزي نيس، مگه نميدوني كه آب اينجا رو تو كشور زرافش ون و ماه تابون آب زندگي ميگند
» - : استاد گفتو علاج كوري و كري اوناس؟ يه قمقمه از اين آب با خودت ببر همه شونو شفا ميدي
. اما كاري كه ميخوايي بكنيخطرناكه، چون كورها و كرها دشمن سر زمين هميشه بهارند و بخون مردمش تشنه هسن
. اونم واسيه اينكه ماطلا و نقره رو نميپرستيم و آزادو نه زندگي ميكنيم
. اما اونا بخيال خودشون اربابي و آقايي نميكنن مگه از دولت«!
سر كوري و كري مردمونشون«.
من اينا سرم نميشه، ميباس برم و نجاتشون بدم » : احمدك جواب دادرويش را بوسيد و او هم از استا دش
« تو جوون باهوشي هسي . شايد كه بتوني . بهر حال من سد راه تو نميشم »خدانگهداري كرد
. بعد رفت روي زن و بچه اش را هم بوسيد و بطرف كشور زرافشون روانه شد.آنقدر رفت و رفت تا رسيد بسرحد كشور زرافشان
. ديد چند نفر قراول كور با زره و كلاه خود و تير و كمان طلااوهوي ناشناس تو كي هستي و براي چي
-» : آنجا دور هم نشسته بودند و بافور ميكشيدند . از دور فرياد كردند«
؟ اومدي«.
من يكنفر بنده خدا و تاجر طلا هسم و اومدم تا بمذهب جديد ايمان بياورم -» : احمدك جواب داد«!
آفرين بشير پاكي كه خورده اي، قدمت روچش -» : يكي از قراولان گفتاحمدك به اولين شهري كه رسيد ديد مردم همه كور
. كثيف و ناخوش و فقي ر كنار رودخانه اي كه از بسكهخاكش را كنده بودند گود شده بود نشسته بودند و با زنجيرهاي طلا به خانه شان كه كلبه هائي بيشتر شبيه لانه
جانوران بود بسته شده بودند
. با دستهاي پينه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زير شلاق كشيكچي هائيكه دائمًا پاسباني ميكردند طلا ميشستند
. زمين بايره افتاده بود، پرندگان گريخته بودند، درختها خشكيده بود . تنهاتفريح آنها كشيدن وافور و خوردن عرق بود
. دلش ب ه حال اين مردم سوخت ني لبكش را در آورد و يك آهنگيكه در كشور هميشه بهار ياد گرفته بود زد
. گروه زيادي دورش جمع شدند . برايش كيسه هاي پر از خاك طلامن احتياجي به طلاي شما ندارم، بگذاريد شمارو از
» : آوردند و بخاك افتادند و سجده كردند. احمدك به آنها گفت«.
زجر كوري نجات بدم، من از كشور هميشه بهار اومدم و آب زندگي با خودم آوردمدر ميان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته اي از آنها حاضر شدند
. احمدك هم قمقمه اش را در آورد و آب زندگيبچشمشان ماليد، همه بينا شدند
. همينكه چشمشان روشن شد از وضع فلاكت بار زندگي خودشان وحشت كردندو بناي مخالفت را با پولدارها و گردن كلفت هاي خودشان گذاشتند
. زنجيرها را پاره كردند، داد و قال بلند شد ونطق هاي حسني را كه با حروف برجسته منتشر شده بود سوزاندند
. خبر ب ه پايتخت رسيد حسني و شاهفورًا فرمان داد
«! از آب زندگي پرهيز بكن » : دستپاچه شدند . حسني ياد حرف ديبك توي چاه افتاد كه باو گفته بودهمه كسانيكه بينا شده اند و مخصوصًا آن كافر ملحدي كه از كشور هميشه بهار آمده تا مردم را از راه دنيا و
دين گمراه كند بگيرند و شمع آجين بكنند و دور شهر بگردانند تا مايه عبرت ديگران بشود
.در كوچه و بازار جارچي افتاد كه هر حلالزاده اي شير پاك خورده اي احمدك را بگيرد و بدست گزمه بدهد پنج
«!
اشرفي گرفتني باشداز قضا كسي كه احمدك را گرفت يك تاجر كر برده فروش از اهل كشور ماه تابان بود
. همينكه ديد احمدك جوانقلچماقي است به جواني او رحم آورد و بعد هم طمعش غالب شد، چون ديد ممكن است خيلي بيشتر از پنج اشرفي
برايش مشتري پيدا بكند
. اين شد كه صدايش را در نياورد و فرداي آن روز احمدك را براي فروش با غلامها وكنيزها و كاكا سياها و دده سياها به بازار برده فروشان برد
. اتفاقًا يك تاجر كر ديگر از اهالي ماه تابان كه تنهتوشه احمدك را پسنديد به قيمت بيست اشرفي او را خريد و فردايش با قافله روانه كشور ماه تابان شد
.سر راه احمدك ميديد كه بارهاي شتر مملو از ب غلي عرق و لوله هاي ترياك و زنجيرهاي طلا بود كه از كشور
ماه تابان مي بردند تا اينكه بالاخره وارد كشور ماه تابان شدند
. به اولين شهري كه رسيدند احمدك ديد اهاليآنجا هم بدبخت و فقير بودند و شهر سوت و كور بود و همه مردم بدرد كري و لالي گرفتار بودند زجر ميكشيدند
و يك دسته كر و كور و احمق پولدار و ارباب دسترنج آنها را ميخوردند
. همه جا كشتزار خشخاش بود و ازتنوره كارخانه هاي عرق كشي شب و روز دود در ميآمد
. در آنجا نه كتاب بود نه روزنامه و نه ساز ونه آزادي .پرنده ها از اين سرزمين گريخته بودند و يك مشت مردم كر و لال د ر هم ميلوليدند و زير شلاق وچكمه جلادان
خودشان جان ميكندند
. احمدك دلش گرفت، ني لبكش را در آورد و يك آواز غم انگيز زد . ديد همه با تعجب باونگاه ميكنند، فقط يك شتر لاغر و مردني آمد بسازش گوش داد
.احمدك واسه اين مردم دلش سوخت و آب زندگي بخورد چند نفرشان داد
. گوششان شنوا شد و زبانشان باز شدو سر و گوششان جنبيد
. بارهاي طلا را در رودخانه ريختند و در همانشب چندين كارخانه عرق كشي را آتشزدند و كشتزارهاي ترياك را لگد مال كردند
.خبر كه به پايتخت رسيد حسيني كچل غضب نشست و فرمان دستگير كردن احمدك را داد، و قراول و گزمه توي
شهر ريخت و طولي نكشيد كه احمدك را گرفتند و كند و زنجير زدند و قرار شد كه او را شمع آجين كنند و در
كوچه و در بازار بگردانند تا عبرت ديگران بشود
.احمدك گوشه سياه چال غمناك گرفت نشست و بحال خودش حيران بود، ناگهان در باز شد و دو ساقچي با پيه
عمو
» : سوز روشن برايش غذا آورد . احمدك يادش افتاد كه پر سيمرغ را با خودش دارد . به دو ساقچي گفتزندانبان كه كر بود
«. جون ميدونم كه امشب منو ميكشن پس اقلا بگذار بروم بالاي بوم نماز بگذارم و توبه بكنمملتفت نشد
. بالاخره باو فهماند و زندانبان جلو افتاد و او را برد پشت بام . احمدك هم پر سيمرغ را در آورد و باپيه سوز آتش زد و يك مرتبه آسمان غريد و زمين لرزيد و ميان ابر و دود يك مرغ بزرگ آمد و احمدك را
گذاشت روي بالش و د برو كه رفتي بطرف كوه قاف و پرواز كرد
.مردم كشور ماه تابان را ميگوئي هاج و واج ماندند
. فورًا چاپار راه افتاد ا ين خبر را به پايتخت رسانيد . حسيني كهاين خبر را شنيد اوقاتش تلخ شد بطوري كه اگر كاردش ميزدند خونش در نميآمد و فهميد كه همه اين آل
وآشوبها از كشور هميشه بهار آمده است و اين كشور علاوه بر اينكه داد و ستد طلا را منسوخ كرده بود براي
همسايه هايش هم كارشكني ميكر د و بدتر از همه ميخواست چشم و گوش رعيتهاي او را هم باز بكند
! ياد حرفسه كلاغ افتاد كه گفتند اگر بخواهد حكمراني كند بايد از آب زندگي بپرهيزد و حالا از كشور هميشه بهار آب
زندگي براي رعيتهايش سوغات ميآوردند، از اين جهت بر ضد كشور هميشه بهار علم طغيان بلند كرد و زير جلي
با كشور زرافشان ساخت و پاخت و بند و بست كرد و مشغول ساختن نيزه و گرزه و خنجر و شمشير و تير و
كمان طلا شدند و قشون را سان ميديدند
.حسني قوزي هم در كشور زرافشان نطقهاي آتشين بر ضد كشور هميشه بهار ميكرد و مردم را بجنگ با آنها
دعوت ميكرد
. بالاخره اع لان جهاد داد . حسيني كچل هم همان روز مثل برج زهر مار غضب نشست و لباس سرخما هميشه خواهان صلح و سلامت مردم بوديم، اما مدتهاس كه
» : پوشيد و اعلان جنگي باين مضمون صادر كردكشور هميشه باهار انگش تو شير ميزنه و مردم مارو انگلك ميكنه
. مث ً لا پارسال بود كه يك سنگ آب زندگي ازسر حدشون تو كشور ما انداختند، پيارسال بود كه يه تيكه ابر از قله كوه قاف آمد آب زندگي باريد و يه دسته
مردم چشم و گوششون واز شد و زبون درازي كردن اما بتقاصشون رسيدن
. موش بهنبونه كار نداره هنبونه باموش كار داره
! امسال احمدك را برايمون فرستادن . پس دود از كنده پا ميشه ! كشور هميشه باهار هميشه دشمنپول بوده، ظاهرًا با ما دوس جون جونيه اما زير زيركي موشك ميدوونه ميخواد چشم و گوش رعيتو واز بكنه و
صلح و صفاي دنيا را بهم بزنه
. ما و كشور زرافشون كه همسايه و دوس قديمي ماس ميباس تخم اين آل وآشوب راه بندازها رو ور بيندازيم و دشمناي طلا را نيست و نابود كنيم
. زنده باد كوري و كري كه راه بهشت و«!
زندگي ابدي رو براي مردم و عيش و عشرتو براي ما واز ميكنه، و بعهده ماس كه دشمناي طلا رو از بين ببريمحسيني با سر انگشتش پاي اين فرمان را مهر زده بود
.مطابق اين فرمان و اعلا ن جهاد حسني، كشور ماه تابان و كشور زرافشان بكشور هميشه بهار شبيخون زدند و
لشكر كور وكر از هر طرف شروع به تاخت وتاز كردند
.اما اين دو كشور براي اينكه قشونشان مبادا از آب زندگي بخورند و يا بصورتشان بزنند و چشم و گوششان باز
بشود پيش بيني كردند و قرار گذاشتند در شهرهائي كه قشون كشي ميكردند فورًا آب انبارهائي بسازند و از آب
گنديده پساب طلاشوئي اين آب انبارها را پر بكنند و بخورد قشونشان بدهند و هر سرباز يك مشت از آن آب با
خودش داشته باشد و مثل شيشه عمرش آن را حفظ بكند و اگر مشك آبش را از دست ميداد بجرم اينكه از آب
زندگي خورده فورًا كشته شود
.كشور هميشه بهار كه از همه جا بيخبر نشسته بود و ايلچي هاي همسايه هايش تا ديروز لاف دوستي و رفاقت با
اينها ميزدند، يكه خورد و دستپاچه قشوني آماده كرد و جلو آنها فرستاد
. قشون كور و كر مثل مور و ملخ درشهرهاي هميشه بهار ريختند و كشتند و چاپيدند و تاراج كردند و خاك شهرها را توبره ميكردند و زوركي ترياك
و عرق و طلا بمردم ميدادند و اسيرها را به بندگي بشهر خودشان ميبردند
.احمدك هم تير و كمانش را برداشت و بجنگ رفت و كمين نشست
. سرداران كور و كر جفت جفت بغل هممينشستند تا كرها براي كورها ببينند و كورها براي كرها بشنوند
. احمدك نشانه مي گرفت و تير بمشك آب آنهاميزد و بعد با چند نفر از رفقايش شبانه آب انبارهاي آنها را با وجودي كه پاسبانهاي كور وكر بالاي برج و بارو
آنها را ميپائيدند درب و داغون كرد و تمام آبي كه براي قشونشان آورده بودند هرز رفت
.جنگ طول كشيد و چنان مغلوبه شد كه خون ميآمد ولش ميبرد
. اما از آنجائيكه اسلحه هاي كشور زرافشان و ماهتابان تاب اسلحه فولادين كشور هميشه بهار را نياورد، قشونشان از هم پاشيد و مخصوصًا چون آب انبارهاي
آنها خراب شد و آبش هرز رفت اين شد كه قشون آنها مجبور شد كه از آب زندگي هميشه بهار بخورند و چشم
و گوششان باز شود و بزندگي نكبت بار خودشان هوشيار شدند و يكمرتبه ملتفت شدند كه تا حالا دست نشانده
يكمشت كور و كر و پول دوست احمق شده بودند و از زندگي و آزادي بوئي نبرده بودند
. زنجيرهاي خود را پارهكردند، سران سپاه خود را كشتند و با اهالي كشور هميشه بهار دست يگانگي دادند
. بعد بشهرهاي خودشانبرگشتند و حسني قوزي و حسيني كچل و همه مير غضبهاي خودشان را كه اين زندگي ننگين را براي آنها
درست كرده بودند بتقاص رسانيدند و از نكبت و اسارت طلا آزاد شدند
.احمدك هم اين سفر با زن و ب چه اش رفت پيش پدرش و ب ه چشمهاي او كه در فراقش از زور گريه كور شده بود
آب زندگي زد، روشن شد و بخوبي و خوشي مشغول زندگي شدند
.همانطوريكه آنها بمرادشان رسيدند شما هم بمرادتان برسيد
!قصه ما بسر رسيد كلاغه بخونه اش نرسيد
!پايان
شربت و ليوانهاي رنگ برنگ روي ميز چيده بودند
. يك گرامافون فكسني با صفحه هاي جگر خراشش آنجا رويسكو بود قهوه چي با آستين بالازده سماور مسوار را تكان داد، تفاله چائي را دور ريخت، بعد پيت خالي بنزين
را كه دستة مفتولي به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت
.آفتاب ميتابيد، از پائين صداي زمزمة يكنواخت آب كه در ته رودخانه رويهم ميغلطيد و حالت تر و تازه بآنجا داده
بود شنيده ميشد
. روي يكي از نيمكتهاي جلو قهوه خانه مردي با لنگ نم زده روي صورتش دراز كشيده وآجيده هايش را جفت كرده پهلويش گذاشته بود
. روي نيمكت قرينة آن، زير ساية درخت توت، دو نفر پهلوي همنشسته و بدون م قدمه دل داده و قلبه گرفته بودند
. بطوري چانه شان گرم شده بود كه بنظر مي آمد سالهاستيكديگر را ميشناسند
.مشهدي شهباز لاغر، مافنگي با سبيل كلفت و ابروهاي بهم پيوسته گوشة نيمكت كز كرده، دست حنا بست ه اش را
تكان ميداد و ميگفت
:ديروز رفته بودم مرغ محله
( مغ مح له؟ ) پيش پسر دائيم، آنجا يك باغچه دارد . ميگفت پارسال سي تومان مك »آلوچه زرد آلوي باغش را فروخت
. امسال سرمازده، همة سردرختيها ريخته، بيك حال و زارياتي بود . زنش هم« .
بعد از ماه مبارك تا حالا بستري افتاده، كلي مخارج روي دستش گذاشتهآميرزا يدالله عينكش را جابجا كرد، با تفنن چپق ميكشيد، ريش جو گندميش را خاراند و گفت
:« .
اصلا خير و بركت از همه چيزها رفته »شهباز سرش را از روي تصديق تكان داد و گفت
:قربان دهنت
. انگار دوره آخر زمان است. رسم زمانه برگشته . خدا قسمت بكند بيست و پنجسال پيش در »خراسان مجاور بودم
. روغن ي كمن دو عباسي بود، تخم مرغ ميدادند ده تا صد دينار . نان سنگگ ميخريديم ببلندييك آدم
. كي غصه بي پولي داشت؟ خدا بيامرزد پدرم را يك الاغ بندري خريده بود . با هم دو تركه سوار ميشديم .من بيست سالم بود، توي كوچه با بچه هاي محله مان تيله بازي مي كردم
. حالا همه جوانها از دل و دماغ ميافتند، ازغورگي مويز ميشوند، باز هم قربان دورة خودمان، بقولي آن خدا بيامرز
: اگر پيرم و ميلرزم بصد تا جوان« .
ميارزم« !
سال بسال دريغ از پارسال » : يدالله پك زد بچپقش، گفت« .
خدا همه بنده هاي خودش را عاقبت بخير كند » : شهباز گفتبجان خودت يكوقت بود در خانمان سي نفر نان خور داشتيم، حالا فكريم
» : يدالله قيافة جدي بخودش گرفتروزي يكريال پول توتون و چائي ام را از كجا گير بياورم دو سال پيش سه جا معلمي مي كردم، ماهي هشت
تومان در ميآوردم
. همين پريروز كه عيد قربان بود رفتم خانه يكي از اعيان كه پيشتر معلم سرخانه بودم . بمنگفتند كه بروم دعا براي گوسفند بخوانم، قصاب بي مروت حيوان زبان بسته را بلند كرد بزمين كوبيد
. داشتكاردش را تيز مي كرد، حيوان تقلا كرد، از زير پايش بلند شد
. نميدانم چه روي زمين بود، ديدم چشمش تركيدهازش خون ميريخت
. دلم مالش رفت، ببهانة سردرد برگشتم، همه شب هي كلة خون آلود گوسفند جلو چشممميآمد
. آنوقت از دهنم در رفت كفر گفتم، كفر خيال كردم … نه زبانم لال، در خوبي خدا كه شكي نيست، اما اينجانوران زبان بسته، گناه دارد
. خدايا، پروردگارا، تو خودت بهتر ميداني، هر چه باشد انسان محل نسيان است.آره، اگر ميتوانستم هر چه تو دلم هست بگويم
…! آخر نميشود » : آميرزا يدالله لختي بفكر فرو رفت، دوباره گفت« .
همه چيز را گفت. استغفرالله زبانم لال« .
برو فكر نان كن خربزه آب است » : شهباز مثل اينكه حوصل هاش سررفت گفت« .
آره، از دست ما چه بر ميآيد؟ از اول دنيا همينطور بوده » : ميرزا يدالله با ب يميلي گفتما ديگر ازمان گذشته، بقولي مردم پاتيلمان در رفته، از بي كفني زنده مانده ايم
. چه حقه هائي كه در » : شهباز گفت«.
اين دنياي دون نزديم، يكوقت تهران دكان بقالي داشتم، خرج در رفته روزي شش قران پ سانداز ميكردم« .
بقال بودي؟ من از بقال جماعت خوشم نميآيد » : ميرزا يدالله حرفش را بريد«
؟ چرا »« .
قصه اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بكن »شهباز دنبالة سخن را گرفت
: بله، دكان بقالي داشتم . امرم مي گذشت، كم كم يك خانه و لانه اي براي خودمان دستو پا كرديم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت يك پتياره اي پيدا شد
. الان پنج سال است كه زنم مرا بخاك سياه نشانده .اين زن نبود، آتشپاره بود
. تازه با خون دل آمده بودم سر و ساماني بگيرم، هر چه رشته بودم پنبه كرد، مخلصحضرت مرا طلب يده، بايد
» : كلثوم، والدة احمد يك شب از پاي وعظ برگشت . پاهايش را توي يك كفش كرد كهپيسي اي بسرم آورد كه نگو و نشنو
… مرا بگو كه عقلم را دادم دست اين زن! هر « بروم استخوانم را سبك بكنمچه باشد، آدميزاد شير خام خورده، من همان آدم بودم كه از سبيلهايم خون ميچكيد
. يك زن عقلم را دزديد …اين چيزها سرم نميشود، مهرم حلال، جانم آزاد
. خودم يك » خدا نكند كه زن زير جلد آدم برود. همان شب ميگفتالنگو با گردن بند دارم، آنها را ميفروشم ميروم
… استخاره هم كرده ام خوب آمده، يا طلاقم بده يا بهمين سويآقا هر چه كردم، مگر حريفش شدم؟ دو هفته تو روي من نگاه نكرد آنقدر كرد، كر د
« . چراغ بچه ات را خفه مي كنمكه هر چه داشتم فروختم، پول جرينگه كردم دادم بدستش، پسر دو سال ه ام را برداشت و رفت آنجا كه عرب ني
« .
بيندازد. تا حالا كه پنجسال است رفته، نمي دانم چه بسرش آمده« .
خدا كند كه از شر عربها محفوظ باشد » : ميرزا يدالله گفتآره، ميان عربهاي لختي زبان نفهم اي ن عمريها بيابان برهود، آفتاب سوزان
! انگار كه آب شد بزمين فرو »« .
رفت. دريغ از يك انگشت كاغذ. راست ميگويند كه زن يك دنده اش كم است« .
تقصير مردها است كه آنها را اينجور بار ميآورند و نميگذارند چشم و گوششان باز بشود » : ميرزا يدالله گفتچيزيكه غريب است، اين زن اصلا خل و چل بود
. نميدانم چطور شد كه يكمرتبه » : شهباز گرم صحبت خودش ب ود«
… آتشي شد، گاهي تنهائي گريه ميكرد، گاس براي شوهر اولش بود«
؟ مگر تو شوهر دوميش بودي » : ميرزا يدالله پرسيد« .
ديگر بله، چي ميگفتم، حرفم يادت رفت »« .
شوهر اولش گفتي »بله، اول خي ال مي كردم كه براي شوهر اوليش بوده
… در هر صورت هر چه بزبان خوش خواستم حاليش بكنم، »انگاريكه با ديوار حرف ميزنم، مثل چيزيكه اجل پس گردنش زده بود، نمي دانم چه بسر پسرم آورد
. آيا روزي« .
ميآيد كه چشمم تو چشمش بيفتد؟ پسري كه بعد از اينهمه نذر و نياز خدا بمن دادهر كسي را نگاه بكني يك بدبختي دارد
. لب كلام آنست كه مردم بايد آدم بشوند، باسواد » : ميرزا يدالله گفتبشوند
. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان ميشويم . يكوقت بود خودم بالاي منبر ميگفتم، هر كس يك سفر« .
بعتبات برود آمرزيده ميشود و جايش در بهشت خواهد بود«
؟ شما كه از علماء نيستيد » : شهباز« .
اين حكايت مال دوازده سال پيش است، م يبيني كه معمم نيستم. حالا همه كاره ام و هيچكاره »ميرزا يدالله زبان را دور دهنش گردانيد و با حالت افسرده گفت
:« .
زندگاني مرا هم يك زن خراب كرد »« !
امان از دست زن » : شهبازنه، اين دخلي بزن ندارد
. اين بدبختي دست خودم است اگر تهران بودي، لابد اسم ابوي را شنيده اي… ما از زير »بته در نيامده ايم
. پدرم از آنهائي بود كه نعلين جلو پايش جفت مي شد. اسمش را كه ميبردند يكي ميگفتند و صد تااز دهانشان مي ريخت
. وقتي بالاي منبر مي رفت، جا نبود كه سوزن بيندازي. همة كله گنده ها ازش حساب مي بردند.مقصودم اين نيست كه بيخودي قمپز در بكنم، چون آن مرحوم هر چه بود براي خودش بود
:گيرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل؟
بهر حال بعد از فوت مرحوم ابوي من جانشين او شدم و در خانه را باز كردم خوب يك خانه با يكمشت و
»خرت خورت هم برايمان گذاشت
. خودم هنوز طلبه بودم و ماهي چهار تومان با پنج من گندم مستمري داشتم،باضافه ماه محرم و صفر نانمان توي روغن بود
. يك لفت و ليسي ميكرديم . چون معروف بود كه نفس مرحومابوي مجرب است
. يكشب مرا سر بالين نا خوشي بردند تا دعا بدهم . ديدم دختر هشت يا نه ساله اي در آن ميان«
… ميپلكيد آقا بيك نظر گلويمان پيش او گير كرد، جواني است و هزار چم و خمپيش او دو تا صيغه داشتم كه هر دو را مطلقه كرده بودم، ولي اين چيز ديگري بود ميگويند كه ليلي را بچشم
»مجنون بايد ديد
. باري دو روز بعد يك دستمال آجيل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش كردم . شب كهاو را آوردند، آنقدر كوچك بود كه بغلش كرده بودند
. من از خودم خجالت كشيدم . از شما چه پنهان؟ اين دختر تاسه روز مرا كه مي ديد مثل جوجه مي لرزيد
. حالا من كه سي سالم بود، جوان و جاهل بودم . اما آن مردهاي هفتاد« .
ساله را بگو كه با هزار جور ناخوشي دختر نه ساله مي گيرندخوب بچه چه سرش ميشود كه عروسي چيست؟ بخيالش چارقد پولكي سرش ميكنند، رخت نو ميپوشد و در
»خانة پدر كه كتك خورده و فحش شنيده شوهر او را ناز و نوازش ميكند و روي سرش ميگذارد، ولي نميداند كه
« .
خانة شوهر برايش ديگ حلوا بار نگذاشته اندبهرحال من آنقدر زحمت كشيدم تا او را رام كردم
: شب اول از من ميترسيد. گريه ميكرد. من قربان صدقه اش »ميرفتم، مي گفتم
: بالاي غيرتت آبروي ما را بباد نده، خوب تو آن بالاي اطاق بخواب من اين پائين، چون دلم برايشميسوخت
. خيلي خودداري كردم كه بجبر با او رفتار نكردم ، وانگهي ديگر چشم و دلم سير بود و كار كشته شدهبودم
. بهر صورت او هم نصيحت مرا بگوش گرفت.شب اول برايش يك قصه نقل كردم، خوابش برد
.شب دوم يك قصه ديگر شروع كردم و نصفش را براي شب بعد گذاشتم
.شب سوم، هيچ نگفتم تا اينكه يارو بصدا در آمد و گفت
: تا آنجا كه ملك ج مشيد رفت بشكار، پس باقيش را چراامشب سرم درد ميكند، صدايم نميرسد، اگر اجازه
» : نميگوئي؟ مرا مي گوئي از ذوق توي پوست نميگنجيدم، گفتم« .
بهمين شيوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اينكه رام شد .« بدهيد بيايم جلوترشهباز خنده اش گرفت
. خواست چيزي بگويد، اما صورت جدي و چشمهاي اش كآلود ميرزا يدالله را كه از پشتشيشة عينك ديد، خودداري كرد
.اين حكايت دوازده سال پيش است، دوازده سال
! نميداني چه زني بود، » : ميرزا يدالله با حرارت مخصوصي ميگفتسرجور، دلجور بهمة كارهايم رسيدگي ميكرد
. آخ حالا كه يادم ميافتد … هميشه گوشة چادر نما ز بدندانش بود .رختها را با دستهاي كوچكش ميشست، روي بند ميانداخت
. پيراهن و جورابم را وصله ميزد . ديزي بار ميگذاشتدست زير بال خواهرم ميكرد، چقدر خوش سلوك، چقدر مهربان
! همه را فريفتة اخلاق خودش كرده بود . چههوشي داشت؟ من خواندن و نوشتن را باو ياد دادم
. سر دو ماه قرآن ميخواند. اشعار شيخ را از بر م يكرد، سهسال با هم سر كرديم، كه الذ اوقات زندگي من است
. دست بر قضا در همين اوان بود كه وكيل بيوه ميوه اي شدمكه بي پول نبود
. خودش هم آب و رنگي داشت . آقا برايش دندان تيز كرديم . تا اينكه بخيال افتادم او را بحبالة نكاحدر بياورم
. نميدانم كدام خدانشناس خبرش را براي زنم آورد . آقا روز بد نبيني، اين كه ظاهرًا خل وضع بنظرميآمد
. نمي دانستم آنقدر حسود است . هر چه بزبان خوش خواستم سرش را شيره بمالم، مگر حريفش شدم؟ باوجود اينكه از بابت حق الوكاله مقدار وجهي آن ضعيفه بمن بده كار ب ود، از اينكار صرف نظر كردم و ميانه مان
پاك بهم خورد
. ولي نميداني يك ماه اين زن چه بروز من آورد!شايد ديوانه شده بود يا چيز خورش كرده بودند
. بكلي عوض شد. دستش را بكمرش زد و حرفهائي بار من كرد »الهي عينك را روي نعش ت بگذارند، عمامه پر مكرت را دور گردنت
» : كه تو قوطي هيچ عطاري پيدا نميشد . مي گفتب پيچند
. از همان روز اول فهميدم كه تو تيكة من نيستي . روح آن باباي قرمساقم بسوزد كه مرا بتو داد . منيكوقت چشمم را باز كردم ديدم، توي بغل تو قرمساقم
. سه سال آزگار است كه با گدائي تو ساخته ام. اينهم دستمزدم بود؟ خدا سر و كار آدم را باآدمهاي بيغيرت نيندازد داغ پشت دستم گذاشتم، زور كه نيست ؟ ديگر با تو
نمي توانم زنگي بكنم مهرم حلال، جانم آزاد بهمين سوي چراغ ميروم
... ميروم بست مي نشينم. همين الان. همين«.
الانآنقدر گفت، گفت كه من از جا در رفتم
. جلو چشمم تيره و تار شد. همينطور كه سر شام نشسته بودم،ظرفها را برداشتم پاشيدم ميان حياط، سر شب بود پا شديم با هم رفتيم بحجرة آشيخ مهدي در حضور او زنم را
«.
سه طلاقه كردمفردايش پشيمان شدم، ولي چه فايده كه پشيماني سو دي نداشت و زنم بمن
» . دست روي دستش ميزدحرام شده بود
. تا چند ر وز مثل ديوانه ها در كوچه و بازار پرسه ميزدم . اگر آشنائي بمن بر ميخورد از حواسپرتي سلامش را نمي گرفتم
.بعد از اين ديگر من روي خوشي به خودم نديدم
. يك دقيقه صورتش از جلو چشمم رد نمشد، نه خوابداشتم و نه خوراك
. نميتوانستم در خانه مان بند شوم . در و ديوار بمن ف حش ميداد . دو ماه ناخوش بستري شدم .توي هذيان همه اش اسم او را ميآوردم
. بعد هم كه رمقي پيدا كردم، معلوم بود اگر لب تر مي كردم صد تا دخترپيشكشم مي كردند، اما او چيز ديگري بود
. بالاخره عزمم را جزم كردم تا بهر وسيله اي كه شده دوباره او رابگيرم
. عدة او سر آمد . رفتم اين در بزن آن در بزن، ديدم هيچ فايده اي ندارد . هر چه جل و پلاس ، كتاب پاره وته خانه برايم مانده بود فروختم
. هژده تومان پول درست كردم . چاره اي نداشتم مگر اينكه يكنفر محلل پيدا بكنمكه زنم را به خودش عقد بكند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضاي سه ماه و ده روز بتوانم او را بگيرم
.يك بقال الدنگ پف يوزي در محله مان بود كه هفت تا سگ صورتش را ميليسيد سير ميشد
. از آنهائي »بود كه براي يك پياز سر ميبرد؛ رفتم با او ساخت و پاخت كردم كه ربابه را عقد بكند، بعد او را طلاق بدهد و من
همة مخارج را اضافه پنج توما ن باو بدهم او هم قبول كرد گول مردم را نبايد خورد همين مرد كه، همين پف
«...
يوزشهباز بارنگ پريده صورتش را در دو دستش پنهان كرد و گفت
:«...
بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالي بود؟ مال كدام محله؟ نه... نه... هيچ همچنين چيزي نمي شود »ولي ميرزا يدالله بطوري گرم صحبت بود و پيش آمدها جلو چشمش مجسم شده بود كه دنبال حرفش را
قطع نكرد
:همان مرد كة بقال زنم را عقد كرد
. نميداني چه حالي شدم . زنيكه سه سال مال من بود، اگر كسي »اسمش را بزبان مي آورد شكمش را پاره مي كردم
. درست فكر كن حالا بايد به دست خودم همسر اين مردكعگردن كلفت بشود
. با خودم گفتم، شايد اين انتقام صيغه هايم است كه با چشم گريان طلاق دادم باري فردا صبحزود رفتم در خانة بقال
. يكساعت مرا سر پا معطل كرد كه يك قرن بمن گذاشت . وقتيكه آمد باو گفتم : الوعده وفا،زنم
» : ربابه را طلاق بده، پنج تومان پيش من داري . هنوز صورت شيطا نيش جلو چشمم هست، خنديد و گفت«.
است، يك مويش را نميدهم هزار تومان بگيرم. چنان برق از چشمم پريد«...
نه ، هيچ همچين چيزي نميشود. راستش را بگو...اوه » : شهباز ميلرزيد و گفتحالا ديدي حق بجانب من بود؟ حالا فهميدي چرا از بقال جماعت بيزار م؟ وقتيكه گفت
» : ميرزا يدالله گفتيك مويش را نميدهم هزار تومان بگيرم، فهميدم ميخواهد بيشتر پول بگيرد
. ولي كي فرصت چانه زدن داشت؟نمي داني كجاي آدم ميسوزد
. دود از كله ام بلند شد . باندازه اي حالم منقلب بود، باندازه اي از زندگي بيزار شدهبودم، كه ديگر جوابش را ندادم
. يك نگاه باو كردم كه از هر فحشي بدتر بود . از همان راه رفتم بازار سمسارها .عبا و ردايم را فروختم، يك قباي قدك خريدم
. كلاه نمدي سرم گذاشتم . گيوه هايم را ور كشيدم راه افتادم . از آنوقت تا حالا سلندر و حيران از اين شهر بآن شهر از اين ده بآن ده ميروم
. دوازده سال آزگار ديگر نمي توانستمدر يكجا بمانم، گاهي نقالي ميكنم، گاهي معلمي
.. براي مردم كاغذ مينويسم، در ق هوه خانه ها شاهنامه ميخوانم، ن يميزنم، خوشم ميآيد كه دنيا و مردم دنيا را سياحت بكنم
. ميخواهم همينطور عمرم بگذرد . خيلي چيزها آدمدستگيرش ميشود، وانگهي ديگر پير شديم
. براي مرده ها مردار سنگ ميسازئيم . يك پايمان اين دنيا است، يكيشآن دنيا
. افسوس كه تجربه هايمان ديگر به درد اين دنيا نميخورد. شاعر چه خوب گفته:مرد خردمند هنر پيشه را عمر دو بايست در اين روزگار
«.
تا به يكي تجربه آموختن با دگري تجربه بردن بكارميراز يدالله باينجا كه رسيد خسته شد، مثل اينكه آواره هايش از كار افتاد چون زيادتر از معمول فكر
كرده بود و حرف زده بود، دست كرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خيره خيره نگاه ميكرد و به آواز دور و
خفه اي كه از پشت كوه ميآمد گوش مي داد
.شهباز سرش را از ما بين دو دست برداشت
. آهي كشيد و گفت:«!
هيچ دوئي نيست كه سه نشود »ميرزا يدالله منگ و مات بود، متوجه او نشد
.«.
يك مرد ديگر را هم بي خانمان مي كند » : شهباز بلندتر گفت«
؟ كي » : يدالله بخودش آمد، پرسيد«.
همان ربابة آتش بجان گرفته »«
؟ مقصود چيست » : ميرزا يدالله چشمهايش از حدقه بيرون آمده بود. هراسان پرسيدراستي روزگار خيلي آدم را عوض مي كند
. صورت چين ميخورد، » : مشهدي شهباز خندة ساختگي كرد«
، موها سفيد ميشود، دندانها ميافتد. صدا عوض مي شود، نه شما مرا شناختيد و نه من شما را«
؟ چطور » : ميرزا يدالله پرسيد« !
ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهايش را متصل بهم نمي زد »«
؟ كي بتو گفت » : ميرزا يدالله پرخاش كردشما آقا شيخ يدالله، پسر مرحوم آقا شيخ رسول نيستيد كه در كوچة حمام مرمر
» : مشهدي شهباز خنديد«.
منزل داشتيد؟ هر روز صبح از جلو دكانم رد مي شديد؟ منهم محلل هستم، همانمميرزا يدالله سرش را نزديك برد و گفت
:تو هماني كه دوازه سال مرا باين روز انداختي؟ همان شهباز بقال تو هستي؟ يكوقت بود توي همين
»كوه كمر ، اگر بدست من افتاد بودي حسابمان پاك شده بود
. افسوس كه روزگار دست هر دومانرا از پشت«.
بستهبارك الله رب ابه، تو انتقام مرا كشيدي
. او هم ويلان است بروز من » : بعد ديوانه وار با خودش مي گفتدوباره خاموش شد و لبخند دردناكي روي لبهايش نقش بست
. «. افتادهكسيكه روي نيمكت روبروي آنها خوابيده بود، غلت زد
: بلند شد نشست، خميازه كشيد، چشمهايش رامالاند
.مشهدي شهباز و ميرزا يدالله دزدكي بهم گاه مي كردند، ولي مي ترسيدند كه نگاهشان با هم تلاقي بكند
دو دشمن بيچاره از هنگام كشمكش عشق و عاشقي شان گذشته بود
. حالا بايستي بفكر مرگ بوده باشند.«
، داش اكبر، دو تا قند پهلو بيار » : شهباز بعد از كمي سكوت رو كرد بقهوه چي و گفت